X
تبلیغات
رایتل
بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم

22 اسفند 1388

 

 

 

در حاشیه‌ی جشنواره‌ی کتاب سال شهید غنی‌پور که جایزه ای نیز به کتاب «ویزای بهشت» این جانب تعلق گرفت، یکی از دوستان قدیمی را دیدم. این عزیز شاید به این دلیل که داستان نویسی را نزد بنده آغاز کرده است، به امیر عباس لطف دارد. می‌گفت:«چرا دیگر از یادداشت‌های منحصر به فرد در وبلاگ‌هایت خبری نیست؟» او از یادداشت «مدرک دکترای خاتمی کجا رفت؟»[لینک] و موجی که به راه انداخت و پس از آن همه به این موضوع پرداختند، یاد کرد. همچنین از دو یادداشت که در باره  علی رضا نوری زاده خائن و وطن فروش نوشته بودم، یاد کرد. همان یادداشت‌هایی که آن وطن فروش را به تکاپو انداخت و وادار به واکنش ساخت.[ لینک و لینک] همچنین از مطالبی که در مورد فوتبال و به ویژه افشین قطبی نوشته بودم یه نیکی یاد کرد و اینکه برایش جالب است اکنون پس از یکی دو سال، دیگران نکاتی را می‌گویند که بنده در آن زمان گفته بودم.[لینک و لینک و لینک] از مطالبی که در باب اخراجی‌ها نوشته بودم [لینک و لینک و لینک] نیز گفت و به ویژه طنزی که در وبلاگم منتشر شده بود را بهترین طنز سینمایی ای که خوانده است نامید.[لینک] طنزهای سیاسی نیز نظرش را جلب کرده بود و مضمون یکی از آنها را که در مورد سید محمد خاتمی نوشته بودم، بدون ذکر تیتر با آب و تاب توضیح داد.[لینک یا لینک]  از یادداشت‌های فرهنگی و مذهبی نیز گفت و تیتر «اذان مغرب به افق فوتبال»[لینک] را به خاطر داشت. از مطلبی که در مورد هاشمی رفسنجانی[لینک] نوشته بودم خوشش آمده بود و از این آخری‌ها هم یادداشت «چه کسی دروغ می‌گوید؟»[لینک] را پسندیده بود. از یادداشت‌های دیگری هم یاد کرد که از آن می‌گذرم. برایم عجیب بود که این گونه تیتر و مضمون یادداشت‌هایم را به خاطر دارد، در حالی که در تمام این مدت، حتی یک نظر هم در وبلاگ‌هایم نداده بود، اگر چه مدعی بود چند نظر ارسال کرده است؟! 

  

پاسخی که به این دوست ارجمند دادم، شاید قابل ذکر در اینجا باشد. به او عرض کردم درست است که امور روزمره کمتر مجال وبلاگ نویسی باقی می‌گذارد، اما علت اصلی این نیست. به او گفتم مدتی است که دلم نمی‌خواهد وبلاگ بنویسم. آن همه ناملایمات هست و آن همه بد دیده‌ام که گاهی در ننوشتن تعمد دارم. گفتم وقتی مثلاً سایت رجا نیوز به جرم اینکه اخراجی‌ها را نقد کرده ای تو را تحریم می‌کنند و خبرنگاران مرتبط با ایشان، فارس را هم مجاب می‌کنند که وبلاگت را نادیده بگیرند، یا سایتی مثل پارسی بلاگ به این دلیل که حرف حساب زده‌ای، توهین کنندگان به تو را حمایت می‌کند، یا وقتی یک مدیر کل (ارشاد قم) که وظیفه دارد دست کم سخن یک وبلاگ نویس مثل تو را بشنود، با غرور و تبختر و رفتار بچه گانه تو را آزار می‌دهد، آیا دل و دماغی برای وبلاگ نویسی باقی می‌ماند؟ از این موارد زیاد است و فقط نکاتی که قبلا رسانه‌ای شده بود ذکر شد تا دشمنان زیادی ذوق زده نشوند. 

 

 

به او گفتم حدود پنج سال پیش طرح وبلاگ نویسی مردمی را به بسیج ارائه دادم. در آن زمان طرح در سطح فرماندهی نیروی مقاومت بررسی شد و دست آخر گفتند نیروی مقاومت نباید(؟!) به این امور ورود پیدا کند، حالا که کلی عقب افتاده‌ایم، به اذعان دوستان، همان طرح را به صورت ناقص و دست و پا شکسته به اجرا گذاشته‌اند و هر وقت می‌گویند فعالیت مجازی دیر شده است، من می‌خواهم دو دستی بکوبم توی سر خودم. 

  

به او گفتم به برخی نهادهای دیگر هم هشدار داده بودم که باید فعالیت مجازی را جدی گرفت و طرح‌هایی ارائه داده بودم که به دلیل باندبازی با چند تازه به دوران رسیده، هشدارم و طرح‌هایم را جدی نگرفتند؛ اما حالا از در دوستی تماس می‌گیرند که باید کاری کرد و دشمن نمی‌دانم چه کار کرده و ما کجاییم و ... و من هم در دل می‌گویم:«هذا بضاعتنا ردّت الینا» و حالی‌شان می‌کنم که تقصیر از ما نیست و از شماست و البته وارد بازی‌شان نمی‌شوم. 

 

 

به دوست عزیزم گفتم البته خود نیز کوتاهی‌هایی داشته‌ام، از جمله پیشنهادی که برای سر و سامان دادن به وبلاگ‌های دفاع مقدس داده شد و رد کردم و یا فرصتی که برای جذب یک اعتبار کلان از دولت به منظور فعالیت‌های مجازی ایجاد شد و استفاده نکردم؛ اما دلیل بنده این بود که نمی‌خواستم خودم محور باشم و فقط دوست داشتم نهادهایی که ذاتاً باید به استقبال و مقابله با تهدیدات نرم می‌رفتند را متوجه وبلاگ نویسی کنم که در وقت خود موفق نشدم. 

  

به آن برادر ارجمند عرض کردم و اینجا هم می‌گویم که مدتی است خود را وبلاگ نویس سابق می‌دانم و اگر گاهی یادداشتی در یکی از وبلاگ‌ها قرار می‌دهم، اغلب از روی عادت است و هدفمند نیست. گفتم که اگر سابق بر این هر چند وقت یک بار برای جذابیت وبلاگ‌هایم برگی رو می‌کردم، مدتی است که چند وقت یک بار خواسته و ناخواسته برگی رو می‌کنم که نتیجه‌ی طبیعی اش ناامیدی مخاطبین وبلاگ خواهد بود و این یادداشت نیز از همین قماش است. آری عزیزان، روزی روزگاری امیر عباس یک وبلاگ نویس بود و اکنون من وبلاگ نویس سابق هستم. 

 

 

دعا بفرمایید.