X
تبلیغات
رایتل
بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم

19 فروردین 1390

جنگل های گیلان

  

 

باز باران،

با ترانه،

با گهرهای فراوان

مىخورد بر بام خانه.

 

من به پشت شیشه تنها

ایستاده

در گذرها،

رودها را اوفتاده.

 

شاد و خرم

یک دو سه گنجشک پر گو،

باز هر دم

میپرند این سو و آن سو.

 

می‏خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر،

نیست نیلی.

 

یادم آرد روز باران:

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل‏ها‏ی گیلان:

 

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چُست و چابک.

 

از پرنده،

از چرنده،

از خزنده،

بود جنگل: گرم و زنده.

 

آسمان آبی، چو دریا

یک دو ابر، این جا و آن جا

چون دل من،

روز روشن.

 

بوی جنگل تازه و تر،

همچو می مستی دهنده.

بر درختان میزدی پر،

هر کجا زیبا پرنده.

 

برکه‏ها‏، آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان،

چتر نیلوفر درخشان،

آفتابی.

 

سنگ‏ها‏ از آب جسته،

از خزه پوشیده تن را،

بس وزغ آن جا نشسته،

دم به دم در شور و غوغا.

 

رودخانه،

با دو صد زیبا ترانه،

زیر پاهای درختان

چرخ میزد همچو مستان.

 

چشمه‏ها‏ چون شیشه‏ها‏ی آفتابی،

نرم و خوش در جوش و لرزه،

توی آن ها سنگریزه،

سرخ و سبز و زرد و آبی.

 

با دو پای کودکانه،

می‏دویدم همچو آهو،

می‏پریدم از سر جو،

دور می‏گشتم ز خانه.

 

می‏پراندم سنگریزه

تا دهد بر آب لرزه،

بهر چاه و بهر چاله،

می‏شکستم « کرده خاله » *

 

می‏کشانیدم به پایین،

شاخه‏ها‏ی بید مشکی

دست من می‏گشت رنگین،

از تمشک سرخ و مشکی.

 

می‏شنیدم از پرنده

داستانهای نهانی،

از لب باد وزنده،

رازهای زندگانی.

 

هر چه می‏دیدم در آن جا

بود دلکش، بود زیبا،

شاد بودم.

می‏سرودم:

« - روز ! ای روز دل آرا !

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ور نه بودی زشت و بی جان.

 

ای درختان!

با همه سبزی و خوبی

گو چه می‏بودند جز پاهای چوبی!

گر نبودی مهر رخشان؟

 

روز ای روز دل آرا !

گر دل آرایی ست، از خورشید باشد

ای درخت سبز و زیبا !

هرچه زیبایی ست از خورشید باشد.

 

اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره

آسمان گردید تیره.

بسته شد رخسارهی خورشید رخشان

ریخت باران، ریخت باران.

 

جنگل از باد گریزان

چرخها می‏زد چو دریا

دانه‏ها‏ی گرد باران

پهن میگشتند هر جا.

 

برق چون شمشیر بران

پاره می‏کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت میزد ابرها را.

 

روی برکه مرغ آبی

از میانه، از کناره،

با شتابی

چرخ می‏زد بی شماره.

 

گیسوی سیمین مه را

شانه میزد دست باران

بادها، با فوت، خوانا

می‏نمودندش پریشان

 

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگلِ وارونه پیدا.

 

بس دل آرا بود جنگل.

به! چه زیبا بود جنگل !

بس ترانه، بس فسانه

بس فسانه، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران.

به ! چه زیبا بود باران!

می‏شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی، پندهای آسمانی:

 

« - بشنو از من. کودک من!

پیش چشم مرد فردا،

زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -

هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا. »