بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
بنر تبلیغاتی متعلق به بلاگ اسکای است و مورد تأیید مدیر این وبلاگ نیست.


12 اردیبهشت 1389

«من از شما تقاضای کمک می‌کنم و دوست دارم این راز میان من و خودتان و خداوند مهربان باشد تا اگر من با رفتن به بهزیستی از این اذیت و آزارها خلاص می‌شوم من به این هم راضی هستم». این نوشته‌های دخترک دانش‌آموز در نامه مچاله‌شده‌ای بود که به دست خانم مدیر رسید، مگر می‌شد سطر به سطر آن را خواند و اشک نریخت: «وقتی مادرم دست مرا می‌گیرد تا پناهم بدهد، مادرم را تهدید به کشتن می‌کند، خیلی می‌ترسم و در آن موقع دوست دارم یک لغط [لگد] توی صورت او بکوبم و...».

***

در اتاق معلمان همه می‌دیدند خانم معلم با شانه‌های لرزان و چشم‌های اشکبار نامه را می‌خواند. دخترک گوشه‌گیر مدرسه در خانه جهنمی ناپدری‌اش شکنجه می‌شد و دست به دامان آنان شده بود. می‌خواست حتی از مادرش جدا شود و در یتیم‌خانه‌ای زندگی کند. وقتی دختر 11ساله و خانم مدیر به اتاق دربسته‌ای رفتند صدای گریه‌های هر دو را می‌شد از پشت دیوارهای آجری هم شنید، دخترک ناله‌کنان می‌گفت و خانم مدیر با دیدن آثار شکنجه، از اینکه ماه‌های زیادی پای درد دل دانش‌آموز کلاس پنجمی‌اش ننشسته بود پشیمان بود. در نگاه‌های دخترک بی قراری و دلتنگی آغوش گرم پدر و مادر موج می‌زد. وقتی پدر آنها را تنها گذاشت دیگر دست نوازشگری موهای سیاه رنگش را شانه نکرده بود، انگار همین دیروز بود که صدای گرم پدر را برای آخرین بار شنید. دخترک های‌های گریه می‌کند: «بابامو خیلی دوست داشتم، اونم منو، مامانم مهربونه، اما این مرد خیلی بده، همه‌مون رو اذیت می‌کنه و...».

***

راز هولناکی در پس نامه و دل نازک دخترک پنهان بود که باید شکافته می‌شد. می‌شد دید دیواره‌های نیمه‌ساخته خانه رؤیایی دخترک روی سرش آوار شده است. خانم مدیر خود را بی‌تقصیر نمی‌دانست، چرا باید دانش‌آموز خوش‌رفتار مدرسه‌اش ماه‌ها با هیولایی در نقش ناپدری گلاویز باشد و همه غافل باشند، حتی وقتی نامه مچاله را از دستان لرزان دخترک گرفت هر تصویری از آن داشت، جز سرنوشت سیاه این دختربچه که در شکنجه‌گاه زندگی می‌کرد. آثار زخم‌ها هنوز روی گونه‌های دختربچه دیده می‌شد، بهانه آورده بود که در بازی با برادرش زخمی شده است. وقتی لباسش را بالا زد عمق فاجعه در برابر دیدگان خانم مدیر به تصویر کشیده شد؛ آثار سوختگی با اتو و داغ‌های سیگار یکی دو تا نبودند. زخم‌ها هنوز تازه بودند و هیچ کاری برای درمان آن در بدن رنجور دخترک صورت نگرفته بود، هیولای بدسرشت از همه چیز برای داغ کردن و شکنجه دختربچه استفاده کرده بود. سایه ترس به جان چشم‌های دخترک افتاده بود: «نمی‌خواهم در آن خانه بمانم، طاقت کتک‌هایش را ندارم، مادرم گناه دارد، مرا نجات بدهید و...». باز به نامه چشم دوخت، همه کلماتش پر از اندوه و غم بود، باید کاری می‌کرد و دختربچه را از خانه جهنمی نجات می‌داد.

***

مدیر یک مدرسه ابتدایی دخترانه که در جریان شکنجه شدن دانش‌آموزی در خانه‌شان قرار گرفته بود، مأموران بهزیستی استان تهران را در جریان قرار داد. سند اصلی این شکنجه و آزار شیطانی، نامه پردردی بود که با دستخط کودکانه دخترک نوشته شده و به مدیرش داده شده بود. وقتی این نامه در اختیار بازرسان بهزیستی قرار گرفت و آنان در تحقیقات خود پی بردند دختربچه پس از جدایی پدر و مادر، تغییر رفتار عجیبی داشته و از دختری شیرین‌زبان به گوشه‌گیر تبدیل شده، نجات وی از زندگی سیاه را در دستور کار خود قرار دادند. خیلی زود فرشتگان نجات به در خانه هیولای سنگدل رفتند، سحر کوچولو وقتی در را باز کرد و خانم مدیر را در جمع ماموران بهزیستی دید به گریه افتاد. دختربچه رنجور که جثه‌ای ضعیف داشت هنوز از ترس می‌لرزید و معصومانه گفت: «اون خونه نیست، می‌تونید من رو با خودتون ببرید؟!» سحر کوچولو خیلی زود لباس و کتاب‌هایش را جمع کرد، به در و دیوار خانه چشم دوخت، فقط جای خالی مادر بود که اشک به چشمانش نشاند اما باید می‌رفت.

***

7 بهمن‌ماه سال گذشته وقتی سحر 11 ساله پیش روی بازپرس طاهری از شعبه 2 دادسرای اطفال نشست، کمی آرام شده بود. بازپرس پرونده زندگی پر از درد دخترک را باز کرد، گریه بازپرس نشان می‌داد «سحر» چه سرنوشت غم‌انگیزی داشته است. دخترک باید حرف می‌زد: «پدر و مادرم که از هم طلاق گرفتند قرار شد من با مادرم زندگی کنم. پول برای زندگی نداشتیم تا اینکه مادرم با یک مرد ازدواج کرد. شنیده بودم ناپدری خوب نیست اما چهره این مرد مهربان بود تا اینکه به خانه‌مان آمد. از همان روز اول با مادرم جر و بحث می‌کرد. بعد از آن هیچ روزی نبود که مرا کتک نزند، وحشی بود. تنها وقتی شیشه می‌کشد مهربان می‌شود، من و مادرم خیلی از او می‌ترسیم. وقتی مادرم نیست با سیگار و قاشق داغ مرا می‌سوزاند و گفته بود که اگر کسی از این شکنجه‌ها مطلع شود من و مادرم را خواهد کشت، به خاطر همین خیلی طول کشید تا نامه نوشتم و به خانم مدیر دادم». سحر کوچولو آهی کشید و ادامه داد: «ناپدری‌ام یک بار اتو روی بدنم چسباند که این بار مادرم به سمت‌مان دوید تا نجاتم بدهد اما او با زیرسیگاری به مادرم حمله کرد و آن را محکم به صورتش کوبید، چشم مادرم خونریزی پیدا کرد که او را به بیمارستان فارابی بردند. یک هفته از مادرم خبری نبود و ناپدری‌ام شکنجه‌ها و اذیت‌هایش را بیشتر کرده بود تا اینکه مادرم خودش به خانه بازگشت، شنیدم پولی برای هزینه‌های درمان خود نداشته و چون ناپدر‌ی‌ام اصلا به او سر نزده، وی از بیمارستان فرار کرده است. الان بینایی مادرم از بین رفته و باید عمل پیوند قرنیه انجام دهد». دخترک گفت که ناپدری‌اش از او نفرت دارد: «از من و پدرم تنفر دارد بارها گفته نمی‌خواهد مرا ببیند. مرتب داد و فریاد راه می‌اندازد که تو دختر همان مرد کثیف هستی! من فقط در خطر نیستم، مادرم را در خانه زندانی می‌کند و برادرم را نیز کتک می‌زند اما بیشتر از همه مرا شکنجه می‌دهد.»

***

بازپرس طاهری در نخستین اقدام، سحر کوچولو را به پزشکی قانونی فرستاد که کارشناسان بعد از معاینه آثار سوختگی، کبودی و زخم‌ها اعلام کرد، آثار عمیق زخم و سوختگی روی دست و بدن دختر بچه وجود دارد که قدیمی هستند و اقدامی برای مداوا صورت نگرفته است.

پس از اینکه مشخص شد هیولای خانه سحر کوچولو یک شکنجه‌گر بی‌رحم است، بازپرس طاهری در دستور قاطعی به تیمی از پلیس ماموریت داد این مرد را بازداشت کنند تا پرده از جزئیات جنایات وی برداشته شود. در این دستور قضایی، مادر و برادر کوچک دختربچه نیز باید در دادسرا حاضر می‌شدند تا از شکنجه‌های ناپدری خانواده پرده بردارند. وقتی سحر کوچولو شنید که باید به بهزیستی بازگردد و در آنجا تحت سرپرستی باشد برق آزادی در چشمانش دیده شد، لبخند تلخی زد و گفت: «آقای قاضی شما خیلی مهربان هستید».

منبع: وطن امروز

29 فروردین 1389

اشاره: از اوایل انقلاب، یک نوع علاقه‏ی مرموز و خاص به مدرسه عالی شهید مطهری داشته‏ام. چند سالی است که تا نام این مدرسه عزیز را می‏شنوم، به یاد دوست فرهیخته‏ام سیدکمیل باقرزاده می‏افتم. همچنین وقتی تماسی یا پیامکی از این دوست دارم، اغلب ناخودآگاه به یاد این مدرسه نیز می‏افتم. خبر تغییر عنوان مدرسه به «دانشگاه» و اعتراض اعضا را که خواندم، گمان کردم ماجرا از همین نقطه آغاز شده، و ان شاء الله ختم به خیر خواهد شد؛ اما با مشاهده‏ی وبلاگ سید کمیل، متوجه شدم که این رشته سردراز دارد و اکنون حتم دارم خواست خدا بوده تا با یک تصمیم غیراصولی، بغض طلاب انقلابی این مدرسه منفجر شود و به یاری خدا این مدرسه دوباره سیر صعودی خود را از سرگیرد. سیر قهقرایی مدرسه شهید مطهری را از قلم سید کمیل باقرزاده می‏خوانید. 

  

 

 

چهارشنبه صبح (25/1/89) خبری مُضحک و موهن بر روی خروجی خبرگزاری‏ها و سایت‏های خبری قرار گرفت که برای کسانی که با اصل ماجرا آشنا بودند بسیار تعجب‏انگیز شد: «بر اساس مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی، به درخواست آیت الله امامی کاشانی، مدرسه عالی شهید مطهری به دانشگاه ارتقاء!!! یافت.» گویی آواری از غم و اندوه و را یک‏جا روی قلبم خالی کرده باشند! بعد از ظهر همان روز با خبر شدم که «طلاب و دانشجویان» مدرسه عالی هم در انتقاد به این اقدام نابخردانه تجمع خودجوش اعتراضی برگزار کرده‏اند و حتی حضور و توجیه‏های دست‏وپا شکسته تولیت و معاون پژوهشی مدرسه هم نتوانسته بچه‏ها را قانع کند و اعتراض همچنان ادامه دارد

 

 

جهت اطلاع کسانی که از اصل ماجرا مطلع نیستند و پاراگراف قبلی را تعجب‏آور می‏دانند باید چند نکته را توضیح دهم تا روشن شود که چرا مصوبه اخیر شورای عالی انقلاب فرهنگی از منظر قاطبه «طلبه_دانشجو»های مدرسه عالی شهید مطهری نه تنها مایه خوشحالی و افتخار نیست، بلکه به منزله تحقیر و توهینی بزرگ به آنها و مهم‏تر از ایشان یک دهن‏کجی بی‏ادبانه به یکی از مهم‏ترین آرمان‏های اصلی انقلاب اسلامی است که همواره مورد تأکید و عنایت ویژه امام راحل و مقام معظم رهبری بوده است

  

1-         سابقه مدرسه عالی به دوره قاجاریه بازمی‏گردد که در آن زمان میرزاحسین‏خان سپهسالار زمین فعلی مدرسه و مسجد را جهت تربیت طلاب علوم معقول و منقول وقف نمود و متولی این وقف و موقوفات متعدد آن را «شخص اوّل مملکت» قرار داد تا در هر دوره‏ای از زمان با بهره‏برداری از املاک و مستغلات درآمدزای جانبی آن به رتق‏وفتق امور مدرسه و رفع مایحتاج تحصیلی طلاب و اساتید آن همّت گماشته شود؛ (نکته داخل پرانتز اینکه: در طول سالیان درازی که من با مدرسه عالی در ارتباط هستم، متن کامل وقفنامه به دلایل واهی هیچ‏گاه در دسترس طلاب قرار نگرفته و سر در آوردن از آن به یکی از رموز و اسرار مدرسه تبدیل شده است! پرانتز بسته!) 

  

2-         با پیروزی انقلاب اسلامی از طرفی باید تکلیف مدرسه عالی سپهسالار توسط شخص اوّل مملکت یعنی امام خمینی(ره) مشخص می‏شد و از طرف دیگر آرمان «وحدت حوزه و دانشگاه» به عنوان یکی از مهم‏ترین افق‏های فکری و فرهنگی انقلاب هموراه از سوی خود امام راحل(ره) و روحانیان نخبه و برجسته‏ای همچون شهید مفتح و  شهید مطهری مطرح می‏شد. ایده شهید مطهری تبدیل مدرسه عالی سپهسالار به مکانی برای عینیّت‏بخشی به این آرمان و الگوسازی برای تحقق این افق مهم فرهگی بود و لذا به پیشنهاد ایشان، امام راحل(ره) حضرت آیت الله امامی کاشانی را که یکی از برجسته‏ترین شاگردان مکتب فقهی و اخلاقی امام محسوب می‏شدند، به سِمَت نائب‏التولیه مدرسه منصوب فرمودند؛ البته با شهادت استاد شهید مرتضی مطهری در اردیبهشت‏ماه 1358، مدرسه عالی سپهسالار به «مدرسه عالی شهید مطهری» تغییر نام داد تا فراموش نکند که باید همواره به دنبال تحقق آرمان «وحدت حوزه و دانشگاه» باشد که یکی از مهم‏ترین دغدغه‏های آن شهید سعید بود.(روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

  

-         پس از شهادت شهید مطهری، امام خمینی(ره) در دیدار با جمعی از طلاب مدرسه عالی می‏فرمایند:«من امیدوارم که خواهران و برادرانى که در مدرسه عالى شهید مطهرى- رحمه اللَّه- هستند و مشغول تحصیل و تبلیغ هستند توجه داشته باشند که مدرسه به اسم شهیدى است که براى اسلام مفید بود و نوشته‏هاى او و گفتار او مربى جوانان ما هست، و باید باشد. شما خواهرها و برادرها که در این مدرسه هستید برنامه‏تان را آن‏طور تنظیم کنید که از بین شما مطهرى‏ها، یا یک مطهرى، پیدا بشود. عزمتان جزم این معنا باشد، و توجهتان به خدا و اعمالتان خالص براى خداى تبارک و تعالى. جدیت کنید که در آن مدرسه که هستید تحصیل کنید. و بالاتر از تحصیل، تهذیب اخلاق [است‏]. اسلامى باشید و علوم اسلامى را با نفوس اسلامى تکمیل کنید. در کنار تحصیل جدى در احکام اسلام و معارف اسلامیه، تهذیب اسلامى داشته باشید.» و در حقیقت با این جمله چشم‏انداز و مانیفست مدرسه عالی را روشن می‏کنند و مسؤولان و طلاب مدرسه را به ادامه راه شهید مطهری و تربیت نوع ویژه‏ای از جامعه نخبه حوزوی_دانشگاهی که شهید مطهری مصداق عینی برتر آن بود فرا می‏خوانند

 

 

4-         با ارتحال امام عظیم‏الشأن ملت ایران، حضرت آیت الله خامنه‏ای رهبر معظم انقلاب اسلامی با ابقاء آیت الله امامی کاشانی بر مسند ریاست مدرسه عالی در دیدار اساتید و اعضاء هیأت علمی مدرسه، به صورت مبسوط مانیفست مطرح شده توسط امام(ره) را تشریح نموده و صراحتاً تأکید فرمودند که مدرسه عالی شهید مطهری دانشگاه نیست و البته حوزه هم نیست؛ بلکه محلی برای تربیت «تراز خاصی از روحانیان» است که نه در حوزه به مفهوم متعارف آن پرورش داده می‏شود و نه از دانشگاه به مفهوم متداول آن حاصل می‏شود. ایشان این تراز خاص از روحانیان را چنین ترسیم می‏کنند: «اینجا یک محلی است که باید روحانیونی تربیت کند که برای گسترش فکر متعالی اسلامی و همان تبیین بالحکمه و الموعظه الحسنه بسیار بسیار مفید باشند و تبیین حکیمانه دین و نه بیین عامیانه دین کنند. من فکر می‌کنم امروز ما به این احتیاج داریم. شاید ـ‌ ان شاء الله ـ مدرسه شما الگویی شود که نظیر آن حتی در حوزه‌ها و جاهای دیگر ساخته بشود و یک ترازِ خاصی از روحانی را در اینجا پرورش بدهد. یعنی، شما بر روحانی بودن و معمم بودن به خصوص پا فشاری بفرمایید.» (متن کامل بیانات معظّم‏له را در اینجا بخوانید.) 

  

5-         باتوجه به این چشم‏انداز روشن و امیدبخش، با هماهنگی‏ها و پی‏گیری‏های ارزشمندی که مدیریت مدرسه انجام داد، نسبت و ارتباط معقول و جمع پسندیده‏ای میان مدرسه عالی شهید مطهری و «نظام حوزوی» و «نظام دانشگاهی» برقرار شد؛ به طوری که از یک‏سو با تأسیس دو رشته «فقه و حقوق اسلامی» و «فلسفه و حکمت اسلامی» در مقاطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری مدرک معتبر وزارت علوم به دانش‏آموختگان مدرسه اعطاء می‏شد و وزارت علوم این مدرسه عالی را به عنوان یکی از مراکز آموزش عالی کشور می‏شناخت و از سوی دیگر به دلیل محتوای حوزوی دروس، حوزه علمیه قم با تطبیق واحدهای آموزشی مدرسه عالی با دروس متداول حوزه، فارغ‏التحصیلان مقطع کارشناسی مدرسه عالی را به عنوان طلبه پایه 7 و فارغ التحصیلان کارشناسی ارشد را به عنوان طلبه پایه 10 پذیرش می کرد. (البته حوزه علمیه قم چند درس جنبی نظیر رجال و درایه را جداگانه از دانش‏آموختگان مدرسه عالی امتحان می‏گرفت.)

 

 

6-         متأسفانه در سال‏های اخیر با وجود تلاش‏های قابل قدردانی که پیش از این صورت گرفته بود به دلایل متعدد که ذیلاً به برخی از آنها اشاره می کنم سیر رو به رشد و تحسین‏برانگیز مدرسه عالی کُند و سپس متوقف و نهایتاً به یک سیر قهقرایی و رو به اضمحلال تبدیل شد و مدرسه عالی پس از تطوّر در قوس صعودی خود، در قوس نزولی تأسف‏باری واقع شد؛ اهمّ دلایل این حادثه غم‏انگیز از این قرار است:

   

 

الف/ کهولت سن، دغدغه‏ها و مسؤولیت‏های مهم‏تر آقای امامی کاشانی؛ مسؤولیت‏هایی نظیر عضویت در شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت نظام و... حتی خود ایشان چند سال پیش در پاسخ این اعتراض طلاب که چرا برای مدرسه و مدیریت آن وقت نمی‏گذارید، در جمع بچه‏ها قریب به این مضمون فرموده بودند که من به فکر مشکلات جهان اسلام هستم و وقتم را برای امور کوچک و کم‏اهمیتی مثل مدرسه و مشکلات آن نمی‏توانم تلف کنم.

  

ب/ اعتماد بیش از اندازه آقای امامی کاشانی به چند فرد بادمجان دور قاب چین و احاله کامل مدیریت مدرسه به ایشان؛ نتیجه این سوء تدبیر البته چیزی جز قبضه امور مدرسه در ید قدرت این چند نفر معلوم‏الحال و سرکوب هرگونه جنبش و حرکت اصلاحی و انتقادی توسط ایشان نبوده است. (البته نمی دانم ایشان از چه سحر و جادویی برای تسخیر قلب آقای امامی کاشانی استفاده کرده‏اند که ایشان هرگز گوش شنوایی برای شنیدن صدای مخالفان این چند نفر ندارند؛ به طوری که هرکس نزد آقای امامی از یکی از ایشان انتقادی -گرچه به حق- کند، خودش در منظر آقای امامی تبدیل به یک موجود شریر و آشوب‏طلب می‏شود! حافظ علیه‏الرحمة می‏فرماید: من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف/تا به حدّی است که آهسته دعا نتوان کرد!)

 

 

ج/ سوء استفاده‏ها، بی‏تدبیری‏ها، بی‏برنامگی‏ها و عدم دلسوزی آن چند نفر معلوم‏الحال؛ شرح این قصه مفصّل است و این مقال کوتاه مجال پردازش آن نیست؛ ولی اینقدر می‏توان گفت که این چند نفر که خود روزی از بهترین فارغ‏التحصیلان مدرسه عالی و از مدافعان چشم‏انداز مطلوب امام و رهبری در مدرسه بودند، به علل گوناگونی که به تحلیل بنده سرآمد آن «استحاله تدریجی در جریان بیمارگونه شبه روشن فکری غربی» است، کم‏کم دست از آرمان اوّلیه برداشته و از طریق وُسطا و جاده تعادل «وحدت حوزه و دانشگاه» خارج شده و به دامان دانشگاهی‏شدن غلتیدند. شاهد این مطلب، تغییر زندگی بعضی از این افراد در سال‏های اخیر و خروجشان از زیّ طبلگی است که شعار آن در این سال‏ها همچون پُتکی بر سر دانش‏طلبان مدرسه فرود می‏آمد.

 

 

د/ کم‏کاری‏ها، کوتاهی‏ها، اغماض‏ها، بی‏بصیرتی‏ها و مصلحت‏اندیشی‏های نابجای طلاب و دانشجویان مدرسه عالی که در این سال‏ها فساد موجود در مدرسه را می‏دیدند و از زاویه انحراف مسؤولان بی‏کفایت مدرسه آگاه شده بودند و دَم بر نمی‏آوردند و اراده‏ای برای اعتراض جدّی و مطالبه صحیح عدالت و آرمان‏خواهی نداشتند؛ البته خیزش‏های عدالت‏خواهانه و آرمان‏طلبانه معدودی که در این سال‏ ها شکل گرفت عمدتاً به همین دلایل در نطفه خفه شد. (انصاف این است که با اجازه از حضرت حافظ بگوییم: آب و هوای مدرسه عالی عجب سِفله پرور است!)

 

 

7-         به این رؤوس أربعه (الف، ب، ج، د) می‏توان علل و عوامل دیگری را نیز البته افزود که به جهت رعایت اختصار فعلاً از آن می‏گذریم؛ اما مهم این است که بدانیم مجموعه این عوامل کلان و خُرد سبب شد که مدرسه عالی شهید مطهری با وجود پشتوانه مستحکم فکری و نرم‏افزاری و بستر مناسب مالی و سخت‏افزاری نتواند نمونه افتخارآفرینی از ایده‏ی «جمع بین حوزه و دانشگاه» باشد و لذا تبدیل به یک موجود کم‏اثر بی‏خاصیت در فضای بین حوزه و دانشگاه شد که دیگر بر خلاف گذشته حتی از چشم مقام معظم رهبری هم سقوط کرد. برون‏رفت از این وضعیت بغرنج و بلاتکلیفی ناشی از آن که گاهی در لسان بچه‏ها از آن تحت عنوان «وضعیت شترمرغی» یاد می‏شود (که نه بار می‏برد و نه تخم می‏گذارد!) مسؤولان احاطه‏کننده آقای امامی کاشانی را به این فکر می‏اندازد که حالا که مدرسه عالی به جای «هم حوزه و هم دانشگاه» دارد به «نه حوزه و نه دانشگاه» تبدیل می‏شود، بهتر است تکلیف را یک‏سره کنند و آنچه از مدّت‏ها قبل در سر می پروراندند را در یک پروژه ضربتی محقق سازند و با رنگ و لعاب رسانه‏ای این شاه‏کار عظیم را در بوق و کرنا کنند و به قول معروف، این تصمیم را چنان چهار میخه سازند که دیگر کسی جرأت مخالفت با آن را پیدا نکند؛ لذا با علم به اینکه این اقدام بر خلاف نصّ صریح رهبر معظم انقلاب و تدبیر عمیق ایشان است، با این بهانه که اساسنامه مدرسه عالی مصوّب شورای عالی انقلاب فرهنگی است، نامه‏ای را خطاب به رئیس جمهور محترم (که به اعتقاد ما از عمق فاجعه بی‏خبر است) تنظیم نموده و با توجیه‏هایی نه چندان منطقی و دلچسب به امضاء تولیت مدرسه می‏رسانند و خواستار تغییر عنوان «مدرسه عالی شهید مطهری» به «دانشگاه شهید مطهری» می شوند و نام این شاه‏کار عظیم خود را نیز «ارتقاء»!!! می‏گذارند تا دهان مخالفان احتمالی را هم بسته باشند.

 

 

8-  اشتباه برداشت نکنید! دعوای ما بر سر اسم و عنوان و لفظ نیست؛ مصبّ بحث و محل نزاع اینجاست که «دانشگاه» بما هُوَ دانشگاه نتوانسته و نمی‏تواند «منادی وحدت حوزه و دانشگاه» باشد؛ همچنان‏که «حوزه» بما هُوَ حوزه نتوانسته و نمی‏تواند. خلاصه استدلال «دانشجو_طلبه‏»های مدرسه عالی شهید مطهری (که در لسان عرف داخلی مدرسه خود را دانشطلب می‏نامند) در مخالفت با این مصوّبه همین است. یعنی دعوا بر سر تغییر لفظ نیست! دعوا بر سر تغییر لفظی است که به روشنی در آینده‏ای نه چندان دور، هویّت و ماهیّت بین‏بینی مدرسه عالی را نیست‏ونابود می‏کند و از مدرسه عالی شهید مطهری، فقط یک «خاطره» بر جای می‏گذارد. بر این اساس روشن است که تبدیل مدرسه عالی به دانشگاه را نمی‏توان «ارتقاء»خواند؛ بلکه باید این اتفاق نامیمون را مُهری بر سند «اضمحلال» مدرسه عالی نامید. دعوا بر سر لفظ نیست! آنچه دل را می‏سوزاند و اشک را جاری می‏سازد، حکایت غمگنانه مدرسه‏ای است که امید می‏رفت روزی لاأقل با تقدیر الهی از شرّ عده‏ای مدیر بی کفایت خلاصی یابد و با مدیریت با کفایت نخبگانی که از بُن دندان به آرمان مقدس وحدت حوزه و دانشگاه اعتقاد دارند بالأخره به افق‏های دوردست و چشم‏انداز روح‏انگیزی که امام(ره) و رهبری برای آن ترسیم کرده‏ بودند دست پیدا کند. اما دریغ و صد دریغ و افسوس و صد افسوس که عاقبت این نهال نوپا را خشکاندند و در مرگ آن هم جشن گرفتند!

 

 

9-  البته آخرین تلاش‏ها برای برگرداندن جسم نیمه‏جان و به اغماء فرورفته مدرسه عالی شهید مطهری توسط دلسوزان مدرسه که قاطبه دانش‏طلبان فعلی و جمع کثیری از فارغ‏التحصیلان آن را تشکیل می‏دهند در حال انجام است؛ هنوز هم امید هست؛ نباید ناامید شد؛ باید برخاست و تمام قامت در برابر این نابخردی‏ها ایستادگی کرد؛ باید حق را گفت؛ باید پای حق ایستاد؛ باید با منطق و برهان و استدلال و البته با آرامش ادب، حق را مطالبه کرد؛ باید به گوش رئیس‏جمهور و اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی رساند که حقیقت و پشت پرده این تصمیم و این مصوّبه چیست و قصه از کجا آب می‏خورد؛ باید آخرین تلاش‏ها را برای نجات مدرسه عالی انجام داد. رسانه‏های دلسوز و انقلابی باید حقیقت را فدای مصلحت‏اندیشی‏های کودکانه نکنند و ندای مظلومیت مدرسه عالی و دانشطلبان آن و آرمان و مانیفست فراموش‏شده‏ی آن را فریاد کنند؛ که اگر چنین نکنند در قیامت در پیشگاه الهی و در محضر امام(ره) و شهید مطهری و صدها شهید مدافع آرمان وحدت حوزه و دانشگاه جوابی جز سرافکندگی نخواهند داشت. بر این اساس است که معتقدم شورای عالی انقلاب فرهنگی، ناخواسته و نادانسته در آستانه سالروز شلیک گروهک مرتجع فرقان به مغز متفکر شهید مطهری، با مصوّیه خود به مغز مدرسه عالی شهید مطهری شلیک کرده است!

 

 

10- آخرین نکته اینکه دیروز که اخبار مدرسه عالی را بررسی می‏کردم متوجه شروع یک حرکت مشکوک و قابل تأمل شدم؛ دو تن از همان حلقه اطرافیان آقای امامی کاشانی که اتفاقاً سابقه مواضع آنها خصوصاً در جریان انتخابات و حوادث پس از آن نشان می‏دهد که نسبت روشنی با اندیشه ولایت فقیه و شخص مقام معظم رهبری ندارند، در بین بچه‏های مدرسه به دوره افتاده‏اند و این خبر را نقل می‏کنند که «مقام معظم رهبری در دیدار با آقای امامی کاشانی از ارتقاء مدرسه عالی به دانشگاه ابراز رضایت کرده و به ایشان تبریک گفته‏اند.» در واقع آنها با جار زدن این خبر در مدرسه به دنبال چند هدف هستند که آگاهی از این اهداف می‏تواند توطئه‏ای شوم را خنثی سازد

 

 

الف/ با اعلام موافقت مقام معظم رهبری، در بین صفوف مستحکم معترضان تردید و تفرقه بیفکنند. چون آنچه برای بچه‏ها مهم است، رعایت نظر رهبر انقلاب است و اصولاً اگر اعتراضی داند به این دلیل است که بچه‏ها چنین معتقدند که مصوّبه شورای عالی انقلاب فرهنگی با دیدگاه‏های مقام معظم رهبری درباره مدرسه عالی منافات دارد و مورد رضایت قلبی ایشان نیست. لذا وقتی این خبر منتشر شود نتیجه طبیعی‏اش عقب‏نشینی بعضی از دوستانی است که احساس می‏کنند این جنبش اعتراضی بر خلاف نظر رهبری است و ایشان از مطالبه‏ای که در حال انجام است ناراضی هستند.

  

ب/ زمینه برخورد چکّشی و سرکوب اعتراض و جنبش آرمان‏خواهانه بچه‏ها را فراهم آورند. چون با اعلام این خبر، معترضان را به عنوان مخالفان نظر رهبری معرفی نموده و در حاشیه امنی که با این استدلال سخیف فراهم می‏کنند ریشه‏ها و لیدرهای جنبش را قلع‏وقمع می‏کنند. چنانکه در کلام یکی از همین آقایان مضمون این جمله وجود داشته که هرکس با این مصوّبه مخالفت کنند، ضدّ ولایت فقیه! است و با او برخورد خواهیم کرد.

 

 

اما پاسخ منطقی ما به این شایعه این است که آنچه فعلاً برای ما سندیّت دارد و قابل احتجاج است،  متن بیانات رهبر انقلاب در فروردین ماه 1372 متن بیانات رهبر انقلاب در فروردین ماه 1372 است و نه هیچ چیز دیگر؛ بر این اساس معتقدیم نظر روشن و بیّن رهبری این است که «مدرسه عالی شهید مطهری؛ نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر»؛ لذا آنچه حضرات آقایان مشغول جار زدن آن هستند از نظر ما فقط و فقط یک شایعه بی‏سند و مدرک است که آقایان برای پیش‏گیری از بر هم خوردن معادلات ذهنی‏شان مشغول انتشار ویروسی آن هستند. البته بر فرض که از طریق یک منبع رسمی و قابل اعتماد خبردار شویم که نظر واقعی مقام معظم رهبری، با وجود اعتراض و در صحنه بودن قاطبه دانشجوها و طلبه‏های مدرسه عالی برای دفاع از هویّت آرمانی مدرسه این است که مدرسه عالی از این پس تحت عنوان دانشگاه فعالیت کند، مطمئناً بدون لحظه‏ای درنگ و بدون ذرّه‏ای تردید، با جان و دل و با طیب خاطر گردن می‏نهیم و کوچکترین خَلَجانی هم در قلب‏هایمان احساس نخواهیم کرد. (رهبرا، لطف آنچه تو اندیشی، حُکم آنچه تو فرمایی)

 

 

مسلّماً اگر چنین چیزی اثبات نشود، جنبش اعتراضی طلاب و دانشجویان فعلی و سابق مدرسه عالی شهید مطهری تا اصلاح مجدّد اساسنامه در شورای عالی انقلاب فرهنگی ادامه خواهد داشت. البته پیش‏نهاد ما به شورا این است که با توجه به آنچه گفته شد، به جای به قهقرا کشاندن مدرسه عالی شهید مطهری، مجوّز تأسیس یک دانشگاه غیرانتفاعی را (حالا تحت هر اسمی که می‏خواهد باشد) به این آقایان خسته از طلبگی و بی‏اعتقاد به آرمان وحدت حوزه و دانشگاه بدهد تا با این عمل خیر،  هم ایشان را خوشحال کرده باشند و هم با کم کردن زحمت این آقایان از مدرسه عالی امکان رشد و نوزایی آن را فراهم آورند.

  

 * تکمله:

 بنده با شناختی که در طول سالیان تحصیلم در مدرسه عالی شهید مطهری از حضرت آیت الله امامی کاشانی پیدا کرده‏ام، معتقدم معظّم‏له به شدت علاقه‏مند به تربیت طلاب و جوانان مستعد درک معارف اسلامی هستند و اهتمام ایشان به رشته علوم و معارف اسلامی در مقطع دبیرستان هم مبیّن همین واقعیت است؛ لذا گمان غالب دارم که این تغییر نام و به تَبَع آن تغییر مسیر و تبدّل ماهوی مدرسه عالی مورد رضای قلبی ایشان هم نبوده و نیست و مجموعه عوامل متعددی که پیش‏تر به آن اشاره کردم سبب چنین تصمیمی شده است. بنابر این فکر می‏کنم اگر دوستان مُعترضمان بتوانند به ایشان اطمینان و قوّت قلب دهند که مجموعه طلاب و دانشجویان مدرسه علاقه‏مند به روند طلبگی و ماهیّت بین‏بینی مدرسه عالی هستند، خواهند توانست در این مبارزه از حمایت‏های شخص مقام تولیت مدرسه هم برخوردار شوند.

22 اسفند 1388

 

 

 

در حاشیه‌ی جشنواره‌ی کتاب سال شهید غنی‌پور که جایزه ای نیز به کتاب «ویزای بهشت» این جانب تعلق گرفت، یکی از دوستان قدیمی را دیدم. این عزیز شاید به این دلیل که داستان نویسی را نزد بنده آغاز کرده است، به امیر عباس لطف دارد. می‌گفت:«چرا دیگر از یادداشت‌های منحصر به فرد در وبلاگ‌هایت خبری نیست؟» او از یادداشت «مدرک دکترای خاتمی کجا رفت؟»[لینک] و موجی که به راه انداخت و پس از آن همه به این موضوع پرداختند، یاد کرد. همچنین از دو یادداشت که در باره  علی رضا نوری زاده خائن و وطن فروش نوشته بودم، یاد کرد. همان یادداشت‌هایی که آن وطن فروش را به تکاپو انداخت و وادار به واکنش ساخت.[ لینک و لینک] همچنین از مطالبی که در مورد فوتبال و به ویژه افشین قطبی نوشته بودم یه نیکی یاد کرد و اینکه برایش جالب است اکنون پس از یکی دو سال، دیگران نکاتی را می‌گویند که بنده در آن زمان گفته بودم.[لینک و لینک و لینک] از مطالبی که در باب اخراجی‌ها نوشته بودم [لینک و لینک و لینک] نیز گفت و به ویژه طنزی که در وبلاگم منتشر شده بود را بهترین طنز سینمایی ای که خوانده است نامید.[لینک] طنزهای سیاسی نیز نظرش را جلب کرده بود و مضمون یکی از آنها را که در مورد سید محمد خاتمی نوشته بودم، بدون ذکر تیتر با آب و تاب توضیح داد.[لینک یا لینک]  از یادداشت‌های فرهنگی و مذهبی نیز گفت و تیتر «اذان مغرب به افق فوتبال»[لینک] را به خاطر داشت. از مطلبی که در مورد هاشمی رفسنجانی[لینک] نوشته بودم خوشش آمده بود و از این آخری‌ها هم یادداشت «چه کسی دروغ می‌گوید؟»[لینک] را پسندیده بود. از یادداشت‌های دیگری هم یاد کرد که از آن می‌گذرم. برایم عجیب بود که این گونه تیتر و مضمون یادداشت‌هایم را به خاطر دارد، در حالی که در تمام این مدت، حتی یک نظر هم در وبلاگ‌هایم نداده بود، اگر چه مدعی بود چند نظر ارسال کرده است؟! 

  

پاسخی که به این دوست ارجمند دادم، شاید قابل ذکر در اینجا باشد. به او عرض کردم درست است که امور روزمره کمتر مجال وبلاگ نویسی باقی می‌گذارد، اما علت اصلی این نیست. به او گفتم مدتی است که دلم نمی‌خواهد وبلاگ بنویسم. آن همه ناملایمات هست و آن همه بد دیده‌ام که گاهی در ننوشتن تعمد دارم. گفتم وقتی مثلاً سایت رجا نیوز به جرم اینکه اخراجی‌ها را نقد کرده ای تو را تحریم می‌کنند و خبرنگاران مرتبط با ایشان، فارس را هم مجاب می‌کنند که وبلاگت را نادیده بگیرند، یا سایتی مثل پارسی بلاگ به این دلیل که حرف حساب زده‌ای، توهین کنندگان به تو را حمایت می‌کند، یا وقتی یک مدیر کل (ارشاد قم) که وظیفه دارد دست کم سخن یک وبلاگ نویس مثل تو را بشنود، با غرور و تبختر و رفتار بچه گانه تو را آزار می‌دهد، آیا دل و دماغی برای وبلاگ نویسی باقی می‌ماند؟ از این موارد زیاد است و فقط نکاتی که قبلا رسانه‌ای شده بود ذکر شد تا دشمنان زیادی ذوق زده نشوند. 

 

 

به او گفتم حدود پنج سال پیش طرح وبلاگ نویسی مردمی را به بسیج ارائه دادم. در آن زمان طرح در سطح فرماندهی نیروی مقاومت بررسی شد و دست آخر گفتند نیروی مقاومت نباید(؟!) به این امور ورود پیدا کند، حالا که کلی عقب افتاده‌ایم، به اذعان دوستان، همان طرح را به صورت ناقص و دست و پا شکسته به اجرا گذاشته‌اند و هر وقت می‌گویند فعالیت مجازی دیر شده است، من می‌خواهم دو دستی بکوبم توی سر خودم. 

  

به او گفتم به برخی نهادهای دیگر هم هشدار داده بودم که باید فعالیت مجازی را جدی گرفت و طرح‌هایی ارائه داده بودم که به دلیل باندبازی با چند تازه به دوران رسیده، هشدارم و طرح‌هایم را جدی نگرفتند؛ اما حالا از در دوستی تماس می‌گیرند که باید کاری کرد و دشمن نمی‌دانم چه کار کرده و ما کجاییم و ... و من هم در دل می‌گویم:«هذا بضاعتنا ردّت الینا» و حالی‌شان می‌کنم که تقصیر از ما نیست و از شماست و البته وارد بازی‌شان نمی‌شوم. 

 

 

به دوست عزیزم گفتم البته خود نیز کوتاهی‌هایی داشته‌ام، از جمله پیشنهادی که برای سر و سامان دادن به وبلاگ‌های دفاع مقدس داده شد و رد کردم و یا فرصتی که برای جذب یک اعتبار کلان از دولت به منظور فعالیت‌های مجازی ایجاد شد و استفاده نکردم؛ اما دلیل بنده این بود که نمی‌خواستم خودم محور باشم و فقط دوست داشتم نهادهایی که ذاتاً باید به استقبال و مقابله با تهدیدات نرم می‌رفتند را متوجه وبلاگ نویسی کنم که در وقت خود موفق نشدم. 

  

به آن برادر ارجمند عرض کردم و اینجا هم می‌گویم که مدتی است خود را وبلاگ نویس سابق می‌دانم و اگر گاهی یادداشتی در یکی از وبلاگ‌ها قرار می‌دهم، اغلب از روی عادت است و هدفمند نیست. گفتم که اگر سابق بر این هر چند وقت یک بار برای جذابیت وبلاگ‌هایم برگی رو می‌کردم، مدتی است که چند وقت یک بار خواسته و ناخواسته برگی رو می‌کنم که نتیجه‌ی طبیعی اش ناامیدی مخاطبین وبلاگ خواهد بود و این یادداشت نیز از همین قماش است. آری عزیزان، روزی روزگاری امیر عباس یک وبلاگ نویس بود و اکنون من وبلاگ نویس سابق هستم. 

 

 

دعا بفرمایید.

8 اسفند 1388

اشاره: این یادداشت پیشتر در هفتهنامهی پنجره با عنوان «ارتفاع پست» به چاپ رسیده است.   

 

 

 

   

 

در فاصله ۲۲ تا ۲۳ فوریه (سوم تا چهارم اسفند) صفحه اطلاعات پرواز سایت رسمی فرودگاه دبی تنها مشخصات یک پرواز به پایتخت قرقیزستان را ثبت کرده است. قرار بود پرواز شماره QH454 ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه سوم اسفند، از دبی به مقصد قرقیزستان صورت بگیرد؛ اما این پرواز با ۳ ساعت و ۱۹ دقیقه تأخیر و در ساعت ۰۲:۰۴ دقیقه بامداد چهارم اسفند از فرودگاه دبی انجام شد.  

   

 

خبر سه کلمه بود: «ریگی دستگیر شد.» نیازی نبود گفته شود ریگی همان کسی است که سال ۱۳۸۴ با قتل ۲۲ نفر از مسافران عبوری از محور زابل به زاهدان حادثه معروف تاسوکی را آفرید، لازم نبود توضیح داده شود این همان شروری است که شبکه العربیه تصاویر سربریدن سرباز ایرانی توسط همدستانش را جهانی کرد. یا حتی لازم نبود اضافه شود ریگی در سابقه شرارت شش سالهاش ۲۸۲ کشته و زخمی و ۲۳ اسیر را در کارنامه خود ثبت کرده است. خبر هرچه که بود فقط باید دوباره تکرار میشد تا احساس بهت از حس شعف تمیز داده شود: «ریگی دستگیر شد».  

  

 

ایران برای این لحظه ثانیه شماری میکرد.

ریگی گذرنامه افغانی دارد و با همین گذرنامه هم در چند سفر خود به عربستان سعودی به بهانه انجام فریضه حج، با برخی نیروهای امنیتی عربستان سعودی و شخصیتهای وهابی دیدار کرده و مورد حمایت گسترده این دولت قرار گرفته است. در همین سفر اخیرش نیز که به دام مأموران امنیتی ایران افتاد با همین گذرنامه افغانی سفر میکرد. سال گذشته مأموران اطلاعاتی ایران در موسم حج، متوجه میشوند که سرکرده گروهک تروریستی موسوم به جندالله ظاهرا برای انجام فریضه حج به عربستان رفته است. براساس توافقنامه امنیتی بین جمهوری اسلامی ایران و عربستان سعودی، مقامات اطلاعاتی کشورمان برای دستگیری شرور شرق کشور با مقامات سعودی وارد مذاکره میشوند؛ عربستان طفره میرود و ریگی از این کشور خارج میشود. مأموران امنیتی ایران، ریگی را تا فرودگاه کشور مقصد (پاکستان) تعقیب میکنند، اما پوشش امنیتی نیروهای آمریکایی ریگی را از تور نیروهای امنیتی ایران خارج میکند. تور امنیتی نیروهای ایرانی در فرودگاه کراچی نیز موفق نشد، چرا که ریگی در پارکینگ فرودگاه سوار خودرویی گران قیمت و مدرن شد که دقیقا دو خودروی دیگر با همان رنگ و شماره پلاک، از فرودگاه خارج شد و نیروهای ایرانی نتوانستند وسیله نقلیه اصلی ریگی را تشخیص دهند.  

  

 

ریگی پیش از آنکه شهرت پیدا کند، یکبار در زندان جمهوری اسلامی ایران بوده است. او نخستین ناهنجاریهای خود را در سن ۱۹ سالگی نشان میدهد، طلبه حوزه سراوان به علت مشکلات اخلاقی از آنجا اخراج و در چهارراه رسولی زاهدان، مشروبات الکلی و سیدیهای مستهجن میفروشد، پس از آن به کردستان میرود و تحرکاتی را در آنجا انجام میدهد و اولین بار به وسیله دادستان ویژه روحانیت، به مدت یک هفته بازداشت میشود. بعد از آن در محل تجمع اعضای قبیله خود به اظهارات ضدانقلابی و رفتارهای خشن و تند میپردازد و برای توجیه آن به ادعاهای دینی متوسل میشود. از اینجا بود که روحانیون وهابی و نفوذی منطقه او را شناسایی کردند و سرویسهای امنیتی آمریکا و انگلیس پتانسیل لازم را در این یاغی، که از تحصیلات کلاسیک هم برخوردار نبود، تشخیص دادند و روی او سرمایهگذاری کردند تا اولین حادثه معروفش را با گروگانگیری 9 تن از سربازان پاسگاه سراوان رقم بزند. او بعد از حادثه تاسوکی با نماینده مردم زاهدان (دکتر شهریاری) تماس میگیرد و اعلام میکند که زاهدان را به خاک و خون خواهد کشید و اجازه نمیدهد که هیچ شیعه و فارسی در استان بماند.  

  

 

در جریان برگزاری انتخابات دهم قرار بود ۱۵ بمب کنترل از راه دور را نیز در حوزههای اخذ رأی منفجر کنند، این عملیاتها با اطلاع نیروهای امنیتی ایران خنثی میشود تا اینکه 26 مهرماه یک عملیات انتحاری را در شهرستان سرباز انجام میدهد. این عملیات منجر به شهادت ۴۱ نفر از اهالی شیعه و سنی منطقه پیشین میشود. سردار نورعلی شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه نیز در جریان این عملیات به شهادت میرسد. عملیات پیشین آخرین عملیات تروریستی عبدالمالک ریگی تا زمان دستگیریاش بود.  

  

 

وزیر اطلاعات در جریان کنفرانس خبریاش برای اینکه «اشراف اطلاعاتی» نیروهای ایرانی را ملموستر نشان دهد، تصویری از شرور شرق در ۲۴ ساعت قبل از دستگیریاش را در مقابل دوربینهای خبری میگیرد. این تصویر که ریگی را در یکی از مقرهای آمریکا در افغانستان نشان میدهد، ۲۴ ساعت قبل از آنکه پرواز دبی - بیشکک در بندرعباس بنشیند، توسط نیروهای اطلاعاتی ایران گرفته شده است. گفته میشود این عکس علاوه بر اینکه ضربه شستی به نیروهای آمریکایی است، عکسی یادگاری برای افسران آمریکایی نیز تلقی میشود که بدانند پروژه شکار از مقر اطلاعاتی آنها و با همکاری نیروهای نفوذی ایران در بین ایشان کلید خورده است.  

  

 

ریگی برنامه ریزی میکند که از فرودگاه قرقیزستان به یکی از کشورهای اروپایی سفر کند. قرقیزستان بهدلیل اوضاع اقتصادی بسیار نامطلوبش، زمینه مساعدی را برای فعالیت گروههای شبهنظامی با گرایشهای طالبانیسم دارد. شاید قرار بود ریگی در قرقیزستان و پیش از سفرش به اروپا با این گروههای تروریستی قرقیزستان مذاکراتی داشته باشد.  

  

 

عملیات تعقیب و گریز ریگی از کویته پاکستان به کابل و افغانستان و از آنجا تا فرودگاه دبی ادامه پیدا میکند تا مساعدترین موقعیت برای دستگیری او فراهم آید. به دلیل نگرانی از شنود و بهره برداری دشمن از ابزارهای الکترونیکی، هیچ پیام و کلامی با استفاده از رسانه های متداول تبادل نشده است. در فرودگاه دبی نیز یک تیم امنیتی اطلاعاتی ایران بدون برانگیختن هر نوع حساسیتی، سوار پرواز دبی - بیشکک میشوند. ریگی نیز به همراه نفر دوم گروه با نام کوچک حمزه و پنج محافظ قرقیزش سوار هواپیمای خطوط «قرقیزستان ایر کمپانی» میشود. پرواز با ۳ ساعت و ۱۹ دقیقه تأخیر از فرودگاه دبی صوت میگیرد.  

  

 

گفته شده است تیم امنیتی ایرانی که متشکل از چند مرد و زن از سربازان انقلاب اسلامی بود، در تأخیر هواپیما نیز بی تأثیر نبودند. پرواز با تأخیر صورت گرفت تا مقدمات بعضی کارها در تهران، اصفهان، بندرعباس و زاهدان فراهم شود. این احتمال وجود داشت که ریگی برای پنجمین بار به دلایل امنیتی سفر خود را لغو کند، ولی چنین نشد.  

  

 

منابع تأیید نشده گفتهاند: تماس تلفنی از دبی به بندرعباس دارای عبارتی با مفهوم ارسال ایمیلی به مقصد تهران بود و دقایقی بعد، جنوب کشور در وضعیت شکار قرار گرفت. مأموران امنیتی ایرانی با برخاستن پرواز هم فرودگاه دبی را ترک نکردند، چرا که احتمال بازگشت هواپیما به فرودگاه وجود داشت.  

  

 

مأموران امنیتی ایران میکوشند خلبان این پرواز را متقاعد کنند که بدون اطلاع به خدمه پرواز و مسافران، در فرودگاهی در مرکز ایران فرود اضطراری کند، اما با عدم تمکین وی مواجه شده و خلبان پس از تماس با دوبی رسماً از فرود سرپیچی میکند. اینکه چرا فرودگاه دبی به خلبان دستور عدم نشستن داده است، خود علامت سؤال بزرگی است که باید در آینده رمزگشایی شود. معمولاً در اینگونه مواقع هواپیماها به سرعت فرود میآیند. لاجرم دو فروند هواپیمای اف-4 نیروی هوایی ارتش اقدام به رهگیری هواپیما کرده و خلبان را مجبور به پروازی طولانی در آسمان کشور میکنند و درنهایت او به واسطه‎ی اقدام قهرآمیز شکاریهای ارتش، مجبور به فرود در فرودگاهی در بندرعباس میشود. با احتساب مدت ۴۰ دقیقه ای زمان پرواز تا بندرعباس، بوئینگ 737 حامل ریگی و همراهانش در ساعت 02:44 در بندرعباس به زمین مینشیند. منابع غیررسمی نقل کردهاند که عملیات بیحس کردن ریگی با چنان سرعتی از سوی یکی از خانمها انجام میشود، که فرصت هیچ واکنشی را نه به او، نه به نفر همراهش و نه به محافظانش نمیدهد. از آن مهمتر، ریگی وقتی متوجه تغییر احوال خود میشود که دستبند بر دست داشته است و مأموری مراقب عدم اقدام او به خودکشی بوده است. محافظان قرقیز او حتی فرصت تغییر مکان خویش را هم پیدا نکردند. «ریگی از نحوه دستگیریاش بهتزده شده بود» این سخن را وزیر اطلاعات در جریان کنفرانس خبریاش به زبان آورد. خبر دستگیری ریگی، دنیا را بهتزده میکند. دیوید میلیبند این اتفاق را نشانه اقتدار اطلاعاتی ایران میداند. بلافاصله پس از عملیات، هواپیمای بیشکک - دبی از بندرعباس بلند میشود. ریگی و همراهانش توسط یک هواپیمای اختصاصی ارتش به تهران منتقل میشوند.  

   

 

ریگی بر این باور بود، همانطور که بن لادن، به مرد نامرئی دنیای تروریستها تبدیل شده و «سیا» قادر به دستگیری او نیست، نیروهای اطلاعاتی ایران نیز نخواهند توانست مدل ایرانی بنلادن را دستگیر کنند.   

 

  

وزیر اطلاعات اشراف اطلاعاتی ایران به منطقه را در قالب این جملات توضیح میدهد که این شرور، علاوهبر ارتباط با سرویسهای اطلاعاتی آمریکا، اروپا و اسراییل، با سرویسهای اطلاعاتی منطقه و برخی کشورهای اروپایی نیز در ارتباط بوده است. وی در آوریل 2008، با فرمانده ناتو در افغانستان نیز دیدار داشته که در این دیدار، فرمانده ناتو پیشنهاد بلوچستان بزرگ را به ریگی داده است. این فرمانده، همچنین عبدالمالک ریگی را به کمپ القاعده در کوه سرباز افغانستان برده است. این شرور همچنین در ماه ژوئن با هماهنگی و کمک انگلیس، به یکی از کشورهای اروپایی سفر کرده تا با گفتوگو با مسئولان این کشور اروپایی، نسبت به عملیات تروریستی و اهداف تروریستی در درون ایران مذاکراتی را بپذیرد.

8 اسفند 1388

 

شیخ خوش خواب: به بنده خبر دادند که به آقای ریگی تجاوز شده، یاد پسر خودم افتادم و قلبم سوخت !!!

مسترچیز: اگر تقلب نشده بود هیچ وقت هواپیمای امریکا در بندرعباس چیز نمی شد.

عایشه هاشمی : بابام با دستگری عبدالمالک موافق نیست.

محسن رضایی : ریگی از نخبگان جوان کشور است که بی کاری باعث بهره برداری استکبار از او و پسر من شده است.

 محمد باقر قالیباف : من به بچه های اطلاعات پیشنهاد داده بودم تا با مدیریت اطلاعاتی این شرور را در تونل توحید دستگیر کنند.

علیرضا بهشتی: سرنوشت ریگی را باید اقلیت مجلس تعیین کند.

عباد شوکولاتی(سید خندان): به قول دوست عزیزم دکتر جورج سوروس باید با ادبیات مردمسالارانه با مردم سخن گفت (چه ربطی داشت؟)

حضرت مجمع تشخیص: باید مرز ریگی با معاندین نظام معلوم شود. 

22 بهمن 1388

فوری: از آنجا که این دو عکس در راه پیمایی امروز مورد استقبال شدید قرار گرفت و امت حزب الله به این وبلاگ ارجاع داده شدند، بار دیگر این دو تصویر در صفحه اول قرار می گیرد و به زودی توضیحات تکمیلی ارائه خواهد شد. 

مزدور دشمنان و منافقین سبز 

 

عروسک ها

12 بهمن 1388

هادی غفاری

یک انبار سلاح و مهمات در مسجد الهادی تهران وابسته به هادی غفاری کشف شد.

بنابر اطلاعات دریافتی، پنجشنبه گذشته درپی خبری مبنی بر احتکار برخی اقلام و مایحتاج غذایی مثل برنج در مسجد الهادی، تیم بازرسی وزارت بازرگانی به تحقیق و تفحص پرداخت که مشخص شد برنج کشف شده مربوط به هادی غفاری امام جماعت مسجد مذکور است.

در این بازرسی همچنین مامورین به یک انبار مشکوک شدند که در نهایت تعداد 57 قبضه سلاح کمری، 98 قبضه کلاشینکف و مقدار زیادی فشنگ در آنجا کشف شد. همچنین جمعه گذشته به دنبال تکمیل تحقیقات و با مجوز مقام قضایی از منزل خادم مسجد الهادی بازرسی به عمل آمد و یک قبضه سلاح یوزی، دو قبضه سلاح کمری، یک قبضه کلاشینکف، یک قبضه ژ3 و یک قبضه قناسه و هفت عدد خشاب کشف شد.

هادی غفاری دیروز در مصاحبه ای کشف این اقلام در مسجد خود را تایید ولی اضافه کرد اتاقی که این سلاح ها در آن کشف شده در اختیار متولی مسجد بوده و او هم آن را به فردی ناشناس اجاره داده است. غفاری دیروز به جرم نگهداری سلاح غیرمجاز دستگیر شد.

23 دی 1388

اشاره: دیشب وقتی برنامه رو به فردا آغاز شد، با اینکه هنوز در حال و هوای بیمارستان بودم (چون مادر بزرگوارم یک عمل حساس را پشت سر گذاشته بودند)، اما با دقت به سخنان دکتر کواکبیان گوش فرا­دادم. اینکه فقط از دکتر کواکبیان نام می‌­برم، چون مواضع انقلابی و شفاف دکتر حسین شریعتمداری برایم آشناست. صرف نظر از اتهاماتی که کواکبیان به شریعتمداری وارد کرد، که اگر شریعتمداری قصد مدارا نداشت می­توانست جدی­تر پاسخ بگوید که به خودش مربوط است، و صرف نظر از بالا بردن تن صدا توسط کواکبیان که از ویژگی­های او در زمان کمبود دلیل منطقی است (او را از نزدیک می­شناسم)، چند نکته در سخنان کواکبیان بود که در این یادداشت به آنها می­پردازم.

کواکبیان - شریعتمداری

۱-      کواکبیان با قاطعیت گفت که سیستم انتخابات در ایران به گونه­ای است که امکان تقلب در آن وجود ندارد و تأکید کرد که در انتخابات دهم ریاست جمهوری اسلامی ایران، تقلبی صورت نگرفته است. حال باید پرسید آیا این همه «فتنه» و «قتل» و «تهمت به نظام» و «حمله به مردم و بیت المال و اسلام و نظام و امام خمینی(ره) و امام حسین(ع) و قرآن»، مگر با همین ادعای تقلب و به خیابان کشاندن مردم و بسترسازی برای حرکت دشمنان اسلام صورت نگرفت؟ با این حساب هم­فکران کواکبیان در تمام این جرائم، متهم اصلی هستند، چون اگر ادعای تقلب مطرح نمی­شد، هیچ­کدام از این جنایات اتفاق نمی­افتاد.

۲-      کواکبیان گفت که یک انگیزه خارجی برای اغتشاشات و حملات وحشیانه علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران وجود دارد. اما او در عین حال سران فتنه را مأمور بیگانه ندانست. باید گفت اگر چه ارتباط سخنان و عملکرد سران فتنه با دستورات دشمنان اسلام مشخص است، اما اگر بر فرض محال قبول کنیم که میرحسین و بقیه متهمین، عوامل دشمن نیستند، باید گفت وقتی تمام حرکاتشان به گونه­ای است که دشمن می­خواهد و دشمن از آن سود می­برد و دشمن از آن حمایت می­کند، پس این حضرات در کمال نفهمی و نادانی قرار دارند. به اعتقاد این جانب، شخصیت مأموران دشمن، از شخصیت نادان­ها و نفهم­هایی که به خوبی مزدوران، برای بیگانگان نقش ایفا می­کنند ارزش بیشتری دارد.

۳-      کواکبیان با اشاره به ملاقات­های سید محمد خاتمی با مایکل لدین که تئوری براندازی نظام جمهوری اسلامی را پرداخته است، گفت: از کجا معلوم که خاتمی برای تأمین منافع کشورمان با دشمنان ملاقات نکرده است و این ملاقات را با ملاقات­های رسمی مسئولین نظام مقایسه کرد. در این مورد گفتنی است که اولاً ملاقاتی که با مخفی­کاری از چشم مسئولین نظام صورت می­گیرد و بعد هم تکذیب می­شود، جای خوش­بینی باقی نمی­گذارد و مهم­تر از آن وقتی خاتمی پس از ملاقات، دقیقاً همان نظر مایکل لدین (رفراندوم) را مطرح می­کند، مشخص می­شود که این ملاقات­ها برای توجیه شدن خاتمی و پی­گیری طرح براندازی نظام بوده است؛ و الا چرا او این ملاقات را تکذیب می­کند و چرا کاملاً اتفاقی(؟!) همان نظرات مایکل لدین بر زبان خاتمی جاری و سپس پی­گیری می­شود؟

۴-      کواکبیان به عدم صدور مجوز برای بعضی اجتماعات ایراد گرفت. باید پرسید مگر خود ایشان به مرّ قانون تأکید ندارد؟ و مگر وزارت کشور موظف نیست که اگر تجمعی را مخلّ امنیت کشور تشخیص داد، با برپایی­اش مخالفت کند؟ و اگر وزارت کشور اجازه این تشخیص را نداشت، پس دیگر چه نیازی به صدور مجوز بود؟ هر کس یا هر گروه (انقلابی و ضد انقلابی) که می­خواست تظاهراتی (مسالمت آمیز یا به قصد ضربه زدن به نظام) راه بیندازد، فقط اطلاع رسانی می­کرد و بلافاصله انجام می­داد. عقل می­گوید که اخذ مجوز دلیلی دارد و به همان دلیل عقلی – و البته قانونی – وزارت کشور با راه­پیمایی­هایی که به نظام جمهوری اسلامی ایران خدشه وارد می­کند، مخالفت می­کند و برای آن مجوز صادر نمی­کند.

۵-      کواکبیان گفت که چرا شورای نگهبان مأموران بیگانه را برای شرکت در رقابت تأیید صلاحیت کرده است؟ این شبهه را بار نخست بی.بی.سی فارسی اعلام کرد. از این جهت آن را شبهه نامیدم که بسیار شبیه واقعیت است و گروهی از مردم نیز همین سؤال برایشان پیش آمد. پاسخ این است که شورای نگهبان، نگهبانِ شرع و قانون اساسی است. شورای نگهبان نمی­تواند بر اساس یقین خود عمل کند و بنا به آنچه در قانون آمده، باید سوابق کاندیداها را بر اساس مستندات موجود بررسی و سپس اعلام نظر کند. دین اسلام و قانون اساسی که برگرفته از آن است، اجازه نمی­دهد که پیش از واقع شدن جرم تصمیمی علیه کسی گرفته شود. اگر قصاص قبل از جنایت مجاز بود، حضرت امیر(ع) ابن ملجم را می­کشتند، اما حضرت وقتی برای اقامه جماعت صبح وارد مسجد شدند، این ملجم را که در خواب بود، مانند یک شخص عادی از خواب بیدار کردند! عدم جواز برای قصاص قبل از جنایت عقلی هم هست. اگر یک مدیر مطمئن باشد یکی از کارمندانش دزد است، آیا قبل از اینکه در محیط اداره دزدی­ای از او سربزند، می­تواند با او برخورد کند؟ طبیعتاً پاسخ منفی است. به همین صورت اگر قانون اساسی به شورای نگهبان اجازه می­داد که بر اساس یقین خود (و نه بر اساس مستندات قانونی) عمل کند، مطمئناً میرحسین موسوی مورد تأیید قرار نمی­گرفت. به همین دلیل، پس از اولین راه­پیمایی خشونت آمیز که به دعوت میرحسین صورت گرفت و در حالی که هنوز جنایت­های بعدی شکل نگرفته بود، یکی از اعضای محترم شورای نگهبان اعلام کرد که از این پس او را برای هیچ انتخاباتی تأیید صلاحیت نخواهیم کرد.

در این مورد بیش از این می­توان نوشت، اما یادداشت طولانی خواهد شد. دعا بفرمایید.

12 دی 1388

میرحسین در بیانیه جدید، به صورت تلویحی مسئولیت اغتشاشات عاشورا را پذیرفت. وی نه تنها جنایات امویان را محکوم نکرد، بلکه با لاپوشانی نقش انگلیس در سازمان­دهی آشوب، حرکت منافین را خودجوش!! خواند.  

 

 

 

با تشکر از وبلاگ بسیج [لینک]

9 دی 1388

                    شمشیری که بر گلوی تو آمد
                    هر چیز و همه چیز را در کائنات
                    به دو پاره کرد:
                    هر چه در سوی تو،
حسینی شد
                    و دیگر سو، یزیدی.   

  

در ایام دوم خرداد اگر می‌گفتیم که سید محمد خاتمی به ولایت فقیه اعتقادی ندارد و برخلاف آنچه شعار می­دهد، به قانون اساسی هم وقعی نمی­نهد، شاید خیلی­ها نمی­پذیرفتند. آن روزها که رهبر معظم انقلاب از تهاجم و شبیخون فرهنگی غرب سخن گفتند و زمانی که به ایجاد پایگاه دشمن در میان مطبوعات کشور، و اغوای بعضی از عناصر داخلی و سرسپردگی­شان به دشمن اشاره کردند، جماعتی انگشت حیرت به دهان فرو بردند.

اگر در کوران تبلیغات انتخابات دهم، می­گفتیم که میرحسین موسوی به دروغ مدعی پیروی از خط امام است و به دروغ دم از ولایت فقیه و دم از قانون اساسی می­زند، شاید بعضی­ها تعجب می­کردند. پیش از عاشورایی که گذشت، اگر می­گفتیم که مدعیان اصلاحات و جریان سبز مخملی، اسلام را قبول ندارند، و انتخابات و تقلب و اعتراضات جناحی، دستاویزی برای حمله به اعتقادات مردم، قانون اساسی، ولایت فقیه و اسلام است، شاید بعضی­ها باور نمی­کردند.

آنچه در عاشورای امسال رخ داد، باعث شد که صف حسینیان از یزیدیان زمان جدا شود. آنهایی که بندیلک­های سبز از خود آویزان کرده بودند، در روز عزای سالار شهیدان(ع) به خیابان آمدند، سوت و کف زدند و رقصیدند و بیت المال را آتش زدند تا یادآور آتشی شوند که امویان از خدا بی­خبر، در سال 61 هجری، به خیمه­های آل الله افکنده بودند. منافقین جدید یا همان امویان زمان، با نفاقی که از ابوسفیان و معاویه و عمروعاص و یزید به ارث برده­اند، در این سال­ها بغض و کینه خود را نسبت به اسلام مخفی کرده بودند. اما در روز عاشورای امسال، امویان اگر چه اندک بودند، ولی به خیابان­ها ریختند و با اهانت به قرآن عظیم و و آتش زدن پرچم­های عزا که به نام معصومین(ع) متبرک بود و با سردادن شعار علیه ارکان جمهوری اسلامی ایران، وابستگی خود به صهیونیست­ها و ناسازگاری خود با دین مبین اسلام را افشا کردند. عاشورای امسال عرصه تمایز حق از باطل بود. عاشورای امسال، از نفاق اموی پرده برداشت و صف حسینیان زمان را از یزیدیان جدا کرد. 

 

                     
                    شمشیری که بر گلوی تو آمد
                    هر چیز و همه چیز را در کائنات 

                    به دو پاره کرد:
                    هر چه در سوی تو، حسینی شد

                    و دیگر سو، یزیدی.   

   

 

لینک­های مرتبط:

چه کسی دروغ می گوید  [لینک]

رد پای یزید از آن عاشورا تا این عاشورا (حسین شریعتمداری) [لینک]

4 نکته از آشوب یکشنبه [لینک]

وقتی سخنران سبزها عبیداله بن زیاد را سردار رشید می خواند (خبر ویژه ) [لینک]

حمایت فوری کاخ سفید از اهانت کنندگان به حریم سید الشهدا(ع) [لینک]

8 دی 1388

روز عاشورا دست منافقین سبز برای ملت ایران رو شد. منافقینی که عمق کینه خود را با اسلام، قرآن، اهل بیت(ع) و شعائر مذهبی نشان دادند. در این مجال شما می­توانید با شناسایی منافقین آشوبگر و یا با ارسال هرگونه خبر از تحرکات منافقین و دشمنان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، در فضای مجازی و حقیقی، در ریشه کنی نفاق و فتنه گری و در به مجازات رسیدن عاملین اقدامات ضداسلامی سهیم باشید.

 

 

برای مشاهده عکس ها در اندازه واقعی روی هر عکس کلیک کنید

   

شماره 1  
               شماره ۱                         شماره ۲                            شماره ۳    

 

 

  
               شماره ۴                             شماره ۵                             شماره ۶    

    

  عکس شماره 9
           شماره ۷                           شماره ۸                              شماره ۹

  

عکس شماره 10 عکس شماره 11 عکس شماره 12
             شماره ۱۰                          شماره ۱۱                         شماره ۱۲     

 

 عکس شماره 13 عکس شماره 14 عکس شماره 15
              شماره ۱۳                             شماره ۱۴                             شماره ۱۵     

 

عکس شماره 16 عکس شماره 17 
            شماره ۱۶                             شماره ۱۷                             شماره ۱۸

 

19 20 21
         شماره ۱۹                       شماره ۲۰                             شماره ۲۱  

 

22 23 24
          شماره ۲۲                      شماره ۲۳                             شماره ۲۴     

  

25 26 27 
           شماره ۲۵                            شماره ۲۶                      شماره ۲۷

 

28 29
           شماره ۲۸                             شماره ۲۹ 

 

نیروی انتظامی نیز با انتشار عکس هایی در سه بخش، خواستار شناسایی اغتشاشگران شده است [بخش 1]  [بخش 2]  [بخش 3] 

12 مهر 1388

اشاره: از این پس بیشتر در وبلاگ جدید می‌نویسم [+]. 

 

شاید جدی‌ترین عاملی که باعث شد دوری این جانب از وبلاگ‌های معرفی شده [+] به بیش از 72 روز نرسد، بهره‌مندی از محضر مقام معظم ولایت، در معیت هنرمندان عرصه‌ی دفاع مقدس بود [+]. ضمن اینکه در این مدت در برخی وبلاگ‌های معرفی نشده فعالیت داشته‌ام. 

 

زندگی برای ما جز ادای تکالیف الهی معنایی ندارد و از آن هنگام که با دم مسیحایی حضرت امام (ره) آشنا گشتم و بعد که در جبهه هم‌نفس شهیدان والامقام بودم، تا کنون به هر عرصه‌ای که ورود کرده‌ام و هر فعالیتی که داشته‌ام، از روی احساس تکلیف بوده است، هر چند به هیچ وجه خود را از خطا مبرا نمی‌دانم و از این رو به خدای بزرگ پناه می‌برم و به خاطر کوتاهی‌ها و اشتباهات از درگاه باری تعالی طلب مغفرت دارم. اکنون نیز نه اینکه مدعی باشم وبلاگ‌های امیر عباس در جبهه‌ی جنگ نرم اثری دارد و به چشم می‌آید، اما یک رزمنده دفاع مقدس که به رهبر معظم انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی عشق می‌ورزد و برای پیروزی اسلام و حفظ این نظام آمادگی تقدیم جان خویش را دارد، همین که پرچمی را در وبلاگی به اهتزاز درآورد، ان‌شاءالله خاری در چشم دشمنان اسلام و منافقین کوردل خواهد بود؛ همین. 

 

از دوستانی که در این مدت یادی کردند متشکرم. حتی دوستانی که از حجم اشتغالات باخبر بودند و امیر عباس را به حال خود گذاشتند، در قلب بنده جای دارند. 

 

از این پس بیشتر در وبلاگ جدید [+] می‌نویسم. گویا قالب وبلاگ جدید (که اصل آن را از پارس‌تم گرفته‌ام) مشکلی دارد. عزیزان آشنا به اچتمل اگر اشاره‌ای داشته باشند، ممنون خواهم شد. همچنین آیدی جدید یاهوی این جانب را می‌توانید در وبلاگ جدید [+] ببینید. 

 

دعا بفرمایید.

2 مرداد 1388

با اجازه‌ی دوستان مدتی – که امیدوارم خیلی طولانی باشد – از وبلاگ نویسی دور خواهم بود. 

دعا بفرمایید.  

 

 

 

 

 

 

 

1 مرداد 1388

روی عکس کلیک کنید.

ده سالم بود که هاشمی رفسنجانی را شناختم. تا آنجا که حافظه‌ام یاری می‌کند پس از شهادت شیخ شهید ثانی اشراق حضرت علامه مطهری(ره) بود. رفسنجانی سخن‌رانی‌ای کرد که پس از آن معروف شد. یعنی پیش از آن سخن‌رانی، فقط در میان یاران انقلاب شناخته شده بود و مردم او را نمی‌شناختند.  

  

نکته‌ای که از آن سخن‌رانی به یاد دارم این است که هاشمی مردم را به چند دسته تقسیم کرد. همه‌ی دسته‌ها را درصد بندی کرد و به ۹۸ و خرده‌ای (مردمی که به نظام جمهوری اسلامی آری گفته بودند) رسید. و بعد توضیح داد که منافقین و دنباله‌های کثیف دشمن در کشور، فقط یک درصد هستند و آن یک درصد هم منفور ملت ایران می‌باشند. (رفسنجانی یک را به فتح یا تلفظ می‌کرد). سپس خطاب تهدیدآمیزی هم به منافقین داشت و می‌گفت:«آی‌یَک‌درصدی‌ها ! ...». این سخن‌رانی را بنده با نام :«یَک درصدی‌ها» در خاطر دارم و به مناسبت‌های مختلف از آن یاد کرده‌ام. حال خوب است در این مقطع هاشمی رفسنجانی نگاهی به پشت سرش بیندازد و ببیند یَک درصدی‌ها پشت سرش هستند و از او حمایت می‌کنند. شاید این دقت و سپس تفکر پیرامون این مسئله او را به خود آورد و از خطر سقوط نجات دهد.  

  

پیش روی او اما جای تأمل و تفکر بیشتر دارد. ممکن است یک سیاستمدار از روی غفلت یا پیری از پشت سرش غافل گردد، اما آیا رفسنجانی رو به رویش را هم نمی‌تواند ببیند؟

30 تیر 1388

اشاره: رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با مسئولین نظام اسلامی و جمعی از قشرهای مختلف مردم، ضمن بیانات ارزشمندی در باره بعثت حضرت ختمی مرتبت(ص)، در خصوص مسائل روز و هشدار به نخبگان مواردی را متذکر شدند که آگاهان سیاسی این بخش از بیانات معظم له را پیام به آقای هاشمی رفسنجانی تفسیر میکنند. رهبر معظم انقلاب در این بخش تأکید کردند که نخبگان در معرض امتحان عظیمی قرار دارند و مردود شدن در این امتحان به سقوط منجر خواهد شد. ایشان با پرهیز دادن از سیاست بازیها، از آقای هاشمی رفسنجانی خواستند که خرد را معیار قرار بدهد. معظم له شاخص خرد را بندگی خداوند دانستند. این بخش از سخنان مقام معظم رهبری، خواندنی و عبرت آموز است.   

 

  

رهبر معظم انقلاب  

 

 

هر کسى امروز جامعه را به سمت اغتشاش و ناامنى سوق بدهد، از نظر عامه‏‌ى ملت ایران انسان منفورى است؛ هر که می‏خواهد باشد. هر هدفى را که این ملت بخواهد به آن برسد، در سایه‏ى آرامش و امنیت خواهد رسید. وقتى امنیت بود، تحصیل هم هست، علم هم هست، پیش‏رفت هم هست، صنعت هم هست، ثروت هم هست، آسایش گوناگون هم هست، عبادت هم هست؛ دنیا و آخرت در سایه‏ى امنیت وجود دارد. وقتى ناامنى ایجاد شد، همه‏ى اینها مخدوش میشود. به هم زدن امنیت یک ملت بزرگترین گناهى است که ممکن است کسى مرتکب بشود. این را البته آن کسى که مأمور است، مزدور است، او که حرف گوش نمیکند؛ خطاب ما به او نیست؛ خطاب ما به نخبگان است. آحاد ملت هم هوشیارند؛ نخبگان ما هوشیار باشند. 

   

نخبگان بدانند هر حرفى، هر اقدامى، هر تحلیلى که به آنها [مزدوران دشمن] کمک بکند، این حرکت در مسیر خلاف ملت است. همه‏‌ى ما خیلى باید مراقب باشیم؛ خیلى باید مراقب باشیم: مراقب حرف زدن، مراقب موضع‏گیرى کردن، مراقب گفتن‏ها، مراقب نگفتن‏ها. یک چیزهائى را باید گفت؛ اگر نگفتیم، به آن وظیفه عمل نکرده‏ایم. یک چیزهائى را باید بر زبان نیاورد، باید نگفت؛ اگر گفتیم، برخلاف وظیفه عمل کرده‏ایم. نخبگان سر جلسه‏ى امتحان اند؛ امتحان عظیمى است. در این امتحان، مردود شدن، رفوزه شدن، فقط این نیست که ما یک سال عقب بیفتیم؛ سقوط است. اگر بخواهیم به این معنا دچار نشویم، راهش این است که خرد را، که انسان را به عبودیت دعوت می‏کند، معیار و ملاک قرار بدهیم؛ شاخص قرار بدهیم.  

 

 عقل، این سیاسی‏بازى‏ها و سیاسى‏کارى‏هاى متعارف نیست؛ اینها خلاف عقل است. «العقل ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان»۱؛ عقل این است که انسان را به راه راست هدایت میکند. اشتباه می‏کنند آن کسانى که خیال میکنند با سیاسى‏کارى، عقلائى عمل میکنند؛ نه، عقل آن چیزى است که راه عبادت خدا را هموار می‏کند. شاخصش هم براى ما، بین خودمان و خدا، این است که نگاه کنیم ببینیم در بیان این حرف اخلاص داریم یا نه؟ به فکر خداییم یا نه؟ من دارم براى خاطر خدا، رضاى خدا حرف میزنم یا براى خاطر جلب توجه شما دارم حرف میزنم؟ براى خاطر خداست یا براى خاطر دل مستمع و غیر مستمع است؟ معیارش این است. به خودمان مراجعه کنیم؛ اقضى القضات نسبت به انسان، خودِ انسان است. خودمان را فریب ندهیم؛ بفهمیم چه کار می‏کنیم؛ بفهمیم چه می‏گوییم [و] چه حرکتى می‏کنیم.  

  

پاورقی: ۱- کافى، ج 1، ص 11.

<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>