|
|
به یاد ایام نوجوانی سوار موتور شدم تا گشتی در کوچه و خیابان بزنم و شهرم را ببینم. در خیابانی خلوت، یک پیرمرد با کیفی شبیه زنبیل به دست و لباسی ناهمگون با جامعه، کنار خیابان حرکت میکرد و نگاهی به پشت سر داشت تا مگر تاکسیای از راه برسد. توقف کردم و گفتم:«موتور سوار میشوید؟» با خوشحالی سوار شد و تشکر کرد. لحظاتی بعد گفتم :«تا به مقصد برسیم مرا نصیحت کنید.» گفت:«من چیزی ندارم بگویم» و بعد از اصرارم گفت:«آن قدر علم پیشرفت کرده که ما دیگر چیزی نمیتوانیم بگوییم». باورش نمیشد بتواند چیزی بگوید که برایم مفید باشد. برای اینکه یخ را بشکنم پرسیدم:«به بچههای خودتان چه نصیحتی میکنید؟» و درست به هدف زده بودم، مثل کسی که دنبال فرصتی میگشته تا مهمترین دغدغهی شب و روزش را بیان کند، بلافاصله گفت:«بهش میگویم بابا اقلاً این نمازت را بیا مسجد بخوان. بیا کنار بقیه مؤمنین. نگذار آخر وقت. اول وقت بخوان که فایده داشته باشد، اما گوشش بدهکار نیست. میخواند، اما چه خواندنی؟! ده دقیقه مانده به آخر وقت یادش میافتد.» در میان صحبتها اشاره میکند که رزمنده بوده. خدای من! ۶۳ ماه جبهه بوده است و با خود میاندیشم که چقدر خوب شد این پیرمرد را سوار کردم. میگفت:«به پسرم میگویم که به خاطر سابقهی جبههی من معاف شدی، مدرکت هم پایین بود اما در بانک استخدام شدی، حالا به شکرانهی این نعمتها اقلاً نمازت را درست بخوان و با خدا باش. اما گوش نمیکند. تازه به لباس پوشیدن من ایراد میگیرد که چرا کت و شلوار نو نمیپوشی. بهش میگویم بابا مگر پیغمبر(ص) چطور لباس میپوشید؟ ما مسلمان هستیم یا نیستیم؟» در مورد بقیهی بچههای محلشان پرسیدم و پاسخ داد:«جوانهایی داریم در مسجد، پاک! آن قدر نورانی هستند که آدم حظ میکند. پیغمبر ! هستند. اما اگر رفیق بگذارد! رفیق بد که نمیگذارد، اگر بگذارد اینها پیغمبر هستند.» (اکنون به یاد این بیت افتادم که: در جوانی پاک بودن شیوهی پیغمبری ست / ورنه هر گبری به پیری میشود پرهیزگار )
به مقصد رسیدیم. گفتم:«مهمترین درس زندگی را شما در همین چند دقیقه در گوش من گفتید. علم ماشینی کجا عقلش به این معارف قد میدهد؟» و گوشی تلفن همراه را بیرون آوردم و اجازه خواستم عکسی از او بگیرم. بعد گفت:«در مدرسهی علمیهی [...] خادم هستم. ده دقیقه به اذان صبح بلندگو را روشن میکنم. قرآن و اذان پخش میشود. هی چشمم را میمالم طلبهها بلند بشوند اقلاً نماز خودشان را بخوانند، میبینم نه معلوم نیست! نگاه میکنی دو دقیقه مانده به آفتاب، یک دقیقه دو دقیقه مانده به آفتاب (میخندد) اینها هم این طور طلبه هستند! بابا این مردم تعجبآور اند!»
· مطلب مرتبط: برنامهی روزانهی امام خمینی [لینک]





.jpg)
