بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
بنر تبلیغاتی متعلق به بلاگ اسکای است و مورد تأیید مدیر این وبلاگ نیست.


4 آبان 1387

از دید یک نویسنده، رخداد هر حادثه می‌تواند در نوع خود جالب و مملو از تجربه باشد. تا به حال شده که دوربین در دست در خیابان مشغول عکس گرفتن باشید، مدارک شناسایی به همراه نداشته باشید و کارتان بیخ پیدا کند؟ زمانی این اتفاق برای من افتاد، چرا و چگونه‌اش بماند. فکرش را بکنید بعد از قرنی توسط مأمورین نیروی انتظامی به کلانتری جلب شوی و اگر فرض کنیم همیشه در هر کلانتری دست‌کم یک افسر پیدا می‌شود که فرق نویسنده و دزد سرگردنه را نداند، شاید برای شما بدترین حادثه‌ی زندگی محسوب شود ؛ اما برای من از همان دم یکی از بهترین و جذاب‌ترین ماجراهای زندگی‌ام آغاز شد. بدون اینکه از مقامات عالی‌رتبه‌ای که به آنها دست رسی داشتم کمک بخواهم، اجازه دادم ماجرا تا حد بی‌خطری جلو برود تا فضاهای جدید را تجربه کنم. تنها برای اینکه جلو برخوردهای – احیاناً – تحقیرآمیز را بگیرم به یکی از دوستان قدیمی که پاسدار بود اطلاع دادم. ایشان هم در تماسی به دوستان پلیسش گفته بود که فلانی ضدانقلاب نیست و نماز هم می‌خواند (واقعاً تعریف کاملی بود!).

 

عکس تزئینی است.

باری تلفن‌های همراه و دوربینم توقیف شد و چون در حافظه‌ی 4 مگابایتی دوربین، طی یک هفته عکس‌برداری، چندین عکس از نقاط حساس (کوچه و خیابان و مردم و مکان‌های زیارتی) دیده بودند، در نهایت احترام (جدا از شوخی) مرا به نهادهای امنیتی تحویل دادند. فکرش را بکنید چقدر ماجرا جذاب شد! دقیقاً هدایت شده بودم به یک کریدور امنیتی و نیروها و ساز و کار و امکانات و طرزبرخورد و اخلاقشان را بدون واسطه می‌دیدم. البته ایشان انجام وظیفه می‌کردند، ولی ماجرا برای من بسیار جذاب بود. یکی دو ساعت آنجا بودم و روز بعد برای تحویل گرفتن وسایل نیز ساعتی دیگر در آن فضا تنفس کردم. باور کنید به عنوان یک نویسنده حاضر بودم برای دیدن چنین فضایی چند میلیون تومان هم پول خرج کنم. تازه سرانجام این‌گونه شد که یکی دو دوست جدید – آن هم از نوع امنیتی – به دوستانم اضافه شد و در پایان به یکی از مسئولین‌شان گفتم:«کوچک‌ترین دل‌خوری‌ای از شما ندارم» و ایشان گفت:«چرا دل‌خوری؟ ما که وظیفه‌مان را انجام می‌دهیم...» و به‌یقین درست می‌گفت.

شاید با یک نگاه ساده، اگر کسی در موقعیت من بود مستأصل می‌شد و در پایان هم گمان می‌کرد که ساعاتی از وقتش تلف شده، اما این اتفاق برای بنده یک حادثه‌ی شیرین و جذاب و یک تجربه‌ی ارزشمند به حساب می‌آید.