بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
بنر تبلیغاتی متعلق به بلاگ اسکای است و مورد تأیید مدیر این وبلاگ نیست.


30 دی 1390

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

من لاف عقل میزنم این کار کی کنم  

 

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم

در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم   

 

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم   

 

کی بود در زمانه وفا جام می بیار

تا من حکایت جم و کاووس کی کنم   

 

از نامه سیاه نترسم که روز حشر

با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم   

 

کو پیک صبح تا گله‌های شب فراق

با آن خجسته طالع فرخنده‌پی کنم   

 

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

18 آذر 1390

هواپیمای – به اصطلاح – رادارگریز MQ170 امریکایی، که یک هواپیمای پیش­رفته جاسوسی است، پیش از ورود به ایران شناسایی شد و مأموریت آن که تصویربرداری از برخی نقاط کشورمان بود لو رفت. این گونه بود که دام الکترونیکی نظامی در کمترین زمان طراحی شد و به محض تجاوز این هواپیمای – به اصطلاح - بسیار پیش­رفته، ارتباط الکترونیکی و مخابراتی آن با مرکز کنترل قطع شد. در این زمان متجاوزان تصور کردند که هواپیما سقوط کرده و یا طبق برنامه ریزی برای مواقع خطر، منفجر شده است.

 

پس از این مرحله حساس، کنترل هواپیمای بدون سرنشین امریکا، به دست گرفته شد و در یک باند اختصاصی، که برای فرودهای به کلی حفاظت شده آماده شده است، به زمین نشانده شد. باید توجه داشت که ارسال سیگنال­های فرمان، به سیستمی که طراحی آن با متخصصین ما نبوده و از طرفی پیچیده­ترین فرمول کدینگ برای آن در نظر گرفته شده است، از نظر علمی کاری در حد غیرممکن است، اما این کار غیرممکن، به دست متخصصین توانمند سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و با کمک ارتش جمهوری اسلامی ایران ممکن شد، تا بار دیگر دنیا در حسرت فهم توان نظامی، دفاعی و بازدارندگی جمهوری اسلامی ایران باقی بماند.

 

پهپاد جاسوسی امریکا کاملاً سالم است و این­که اعلام شد «با کم­ترین خسارت» به دو دلیل بوده است: یکی این­که احتمال می­رفت خسارتی نامشخص به آن وارد آمده باشد (که در بررسی­ها معلوم شد هواپیما از دو منظر سخت افزاری و نرم افزاری کاملاً سالم است) و دیگر این­که فرماندهان سپاه بدشان نمی­آمده که مقام­های امریکایی را در هول و ولای چند و چون هواپیمای از دست رفته نگه دارند و این جنگ روانی را به نفع خود ادامه دهند تا زمان پرده برداری از این غنیمت جنگی فرا برسد.

 

اکنون نیز این ترفند ادامه دارد، به این صورت که چرخ­های پهپاد جاسوسی امریکا در تصویر نمایان نشد تا تصور شود، خسارات اندکی که گفته شد، در قسمت چرخ­ها به وجود آمده است؛ در حالی که یک منبع مطلع به شخص نگارنده گفت که اصولاً کمترین خسارتی به پهپاد پیشرفته جاسوسی امریکا وارد نشده است.

 

این منبع مطلع سخن دیگری نیز گفت که تأکید داشت منتشر نشود، اما بنده با اجتهاد خودم و این­که مطمئنم انتشارش از مخفی کردنش بهتر است، آن را نقل می کنم:

سؤالی که برای متخصصین جنگی امریکا پیش آمده این است که یک هواپیما با ارتفاع پروازی قابل توجه (50 هزار پا یا 15 هزار متر) چگونه در ایران شناسایی شده است و حتی گزینه نفوذ اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران در میان سازمان جاسوسی امریکا (سیا) را مطرح کرده­اند، اما واقعیت این است که این هواپیما برای گریز از رادارهای ساخته شده به دست قدرت­های غربی و روسی طراحی شده است. در حالی که متخصصین جمهوری اسلامی ایران رادارهایی طراحی کرده و ساخته­اند که اصول و روش کار و شناسایی آن­ها با نمونه­های شناخته شده جهان، تفاوت جدی دارد. از آن­جا که امریکایی­ها از وجود این رادارها و ویژگی­های آنها اطلاع ندارند، نمی­توانند با آن مقابله کنند. این در حالی است که متخصصین جنگ روانی کشورمان پیش­تر یکی دو پرواز آزمایشی و طرح فریب دشمن را عمداً نادیده گرفته­اند تا با فریب دشمن، موقعیت مناسب را به دست بیاورند و به این ترتیب، پیش­رفته­ترین هواپیمای جاسوسی جهان و امریکا با تور و جنگ الکترونیکی به غنیمت گرفته شد.

 

به گفته این منبع مطلع، با توجه به توان مخابرات نظامی ایران و با وجود رادارهای جدید و منحصر به فرد، هیچ هواپیمایی از منظر جمهوری اسلامی ایران، رادارگریز محسوب نمی­شود.

 

پ.ن: بنده از برادر بزرگواری که اطلاعاتش را در اختیار بنده قرار داد متشکرم و به دلیل انتشار بخشی که منع شده بودم پوزش می­خواهم. بنده قولی مبنی بر عدم انتشار نداده بودم؛ ایشان به وظیفه خود (سفارش برای عدم انتشار) عمل کردند، و بنده به تکلیف خود در وبلاگ نویسی عمل کرده­ام، باشد که ایشان و بنده و مخاطبین وبلاگ، مأجور باشیم.

13 آذر 1390

مردی کنار رود زانو زد، چه مردی

مردی شبیه دست خالی برنگردی

 

خورشید، در راز نگاهش خواب می رفت

در چشم هایش آبروی آب می رفت

 

مردی که یک دریا تنفر دارد از آب

انگار چشمانش دلی پر دارد از آب

 

هی آب می دید و به دریا اخم می کرد

تصویر دریا را نگاهش زخم می کرد

 

هی آب می دید ، از نگاهش اشک می ریخت

آرام دریـا را درون مشک می ریخت

 

در خاطرش تا کودکان را فرض می کرد

دست تمام موج ها را قرض می کرد

 

چشم تمام آسمان ها میخ آب است

این لحظه ای حساس در تاریخ آب است

 

حالا جهان برگشته و دیدش به مشک است

حتی خدا هم چشم امیدش به مشک است

 

سوغاتی یک ایل را بر دوش می برد

این بار موسی نیل را بر دوش می برد

 

اما چه سود این دشت اسیر بوف کور است

انگار چشم ساکنان کوفه کور است

 

آدم نماهایی که ذاتاً خوک بودند

از اول تاریخ هم مشکوک بودند

  

از نحسی تصویرشان فریاد و دادا

یک گوشه کز کردند تا روز مبادا

 

اصلاً نمی فهمند او ناموس دریاست

افتادن دستان او کابوس دریاست

 

بی دست شد خود را به هر راه و دری زد

با التماس از مشک می خواهد نریزد

 

با تیر بعدی آبروی مشک می ریخت

آوارهای مرد روی مشک می ریخت

 

مردی کنار رود، جاری شد، چه مردی

مردی شبیه دست خالی بر نگردی

عظیم زارع

10 آبان 1390
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
8 آبان 1390

اعتراف می­­کنم که در این سال­های وبلاگ نویسی، هر زمان امور روزمره و اشتغالات گوناگون محاصره­ام کرده، و هر گاه مجال نوشتن به صفر میل کرده است، آنچه بیش از همه به بنده انگیزه ماندن، ادامه دادن و به روز کردن وبلاگ داده است، همانا هجمه­ها، توهین­ها و عصبانیت­های دشمنان و منافقین بوده است. همچنین خوش­حالی ایشان از پیش خبر تعطیلی وبلاگ­ها، همیشه دلیل عمده­ی بازگشت امیر عباس به عرصه مجازی بوده است. 

  

دیروز در نمایشگاه مطبوعات و رسانه­ها، وقتی به چند تن از عزیزان ارزشی و دوستان قدیمی گفتم ملاک انتخاب یادداشت­ها چیست و چرا در عمل نامحرمانه را تحریم فرموده­اید، گفتند مدتی نامحرمانه فراموش شده بود، ولی اخیراً به یاد آورده­ایم که نامحرمانه کم­کار شده است و در باره آن صحبت کرده­ایم و خواستند که حتماً بعد از به روز کردن، پیامکی ارسال کنم؛ غافل از اینکه این روزها واقعاً فرصتی برای ارسال یادداشت­های آب دار در دست نیست و به قول شاعر:

روزی آیی کنارم که عشق از دل رمیده.

26 مهر 1390

 

ما خود نمی رویم روان از قفای کس 

او می برد که ما به کمند وی اندریم

22 شهریور 1390

شب گذشته در حالی که برنامه 90 در حال پخش یکی دو بازی باقی مانده از لیگ برتر بود، به صورت ناگهانی قطع شد و شبکه 3 سیما طبق جدول پخش به ادامه برنامه های خود پرداخت. بعضی سایت ها تلاش دارند این قطع ناگهانی را نتیجه یک نوع ممیزی صدا و سیما بدانند، اما ماجرا چیز دیگری است.

 

 

مدتی است که مسئولین صدا و سیما در نظم اجرای برنامه های زنده تأکید بیشتری دارند و درخواست وقت اضافه را یک نوع بی نظمی می دانند. اما برنامه 90 بارها از این قاعده مستثنی شده است. از طرفی مدتی است که عادل فردوسی پور، به پخش آگهی در میان برنامه 90 اعتراض دارد و این اعتراض را در فواصل برنامه خود با ادبیات و اطوار مختلف تکرار می کند. شب گذشته نیز عادل از شروع برنامه با پخش درگیر شد و به خاطر پخش آگهی ها متلک پراند و یادآوری کرد که یک ریال از آگهی ها به او نمی رسد! انگار صدا و سیما باید درآمدهایش را با عادل تقسیم کند؟! فردوسی پور خودش جزئی از صدا و سیماست، اما مثل غریبه ها مدام به پخش آگهی اعتراض می کند. مگر نود و عادل از دماغ فیل افتاده اند؟ صدا و سیما است و تبلیغاتش و این موضوع پیچیده ای نیست که کسی مثل عادل آن را نفهمد، پس باید پرسید دلیل این شلوغ بازی ها چیست؟ 

 

 

همچنین دیشب پخش برنامه نود مصادف شده بود با زمان بازی فینال وزن 66 کیلوگرم کشتی فرنگی جهان که طبیعی بود با حضور عبدولی از ایران، این دیدار پخش مستقیم شود. پس از قهرمانی عبدولی که موجی از شادی را در میان هم وطنان شب بیدار به وجود آورد، فردوسی پور که گویا از برافراشته شدن پرچم جمهوری اسلامی لذتی نبرده بود، دو بار هم از پخش مستقیم کشتی و چند دقیقه وقتی که طلب دارد صحبت کرد. 

 

سرشاخ شدن و متلک پرانی های عادل به مسئولین پخش شبکه سوم سیما، موجب شد که شب گذشته با برنامه نود مثل دیگر برنامه ها رفتار شود و به آن وقت اضافه ندهند تا عادل یاد بگیرد در رفتارش ادب و متانت را رعایت نماید. فردوسی پور باید یاد بگیرد که اگر به عنوان یک تهیه کننده برنامه زنده، وقت اضافه می خواهد، باید درخواستش توجیه منطقی و رسانه ای داشته باشد و علاوه بر آن باید خواهش کند نه اینکه بی پروایی کند و متلک بپراند. امیدواریم این درس خوبی برای عادل فردوسی پور شود.

31 مرداد 1390

یک برادر بسیجی چنین می گوید: 

  

در یک سال گذشته شخصی که به یک ارگان ارزشی منتسب است، جفای فراوانی در حق این جانب کرده بود. این فرد با سوء استفاده از جایگاه خود، ضمن بداخلاقی و سوء رفتار عدیده، وقتی بنده را مزاحم رفتارهای نادرست خود دید، ابتدا با توهین و تهدید بنده را به حاشیه راند و سپس با لجن پراکنی به ترور شخصیت روی آورد.

 

 

بنده که از حضور در آن نهاد سود شخصی در نظر نداشتم و فقط ادای تکلیف مدّ نظرم بود، با گزارش به مسئولین همه را به خدا واگذار کردم. با اینکه مسئولین اذعان داشتند که حق با بنده است، اما عدم شجاعت و بعضی محذورات باعث شد که برخوردی با شخص خطاکار صورت نگیرد.

این جانب آن همه از فرد مورد نظر شاکی بودم که فکر می کردم هیچ گاه نتوانم او را ببخشم. اما در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، وقتی غرق در دریای رحمت الهی بودم، در حال سجده آشنایان را از نظر می گذراندم. ناگهان همان فرد در نظرم آمد و لحظه ای را به کشمکش با خود برای بخشش او داشتم. دیدم جفای او آن همه زیاد است که راهی برای گذشت وجود ندارد. اما ناگهان با خود گفتم او را به بزرگی خدا می بخشم!

 

 

بعد از این ماجرا با خود گفتم که اگر چه فلانی را بخشیدم، ولی کسی که او را تحریک کرد و به او شهامت داد با این جانب برخورد کند، چون رفتاری منافقانه دارد و هنوز خود را دوست بنده می داند، هرگز قابل بخشش نیست. اما باز هم شب بیست و یکم ماه مبارک و در حالتی مشابه، دیدم او را نیز می توانم به بزرگی خداوند ببخشم. بعد با خود گفتم شب بیست و سوم مسئولینی را که به وظیفه خود عمل نکردند و چشم را به خطاها و جفاهای فرد مورد نظر بستند، خواهم بخشید. اما با خود فکر کردم که شاید تا پس فردا شب زنده نباشم. این بود که باز هم نیت کردم و همه را به بزرگی خداوند بخشیدم.

 

 

اکنون نه تنها حال خوبی دارم، بلکه با این تصمیم، تمام ناراحتی هایی که از جفای آن فرد و معاونت و سکوت دیگران بر قلبم سنگینی می کرد، از میان رفته است و اکنون آرام و خرسند هستم. 

  

ذکر این ماجرا در این وبلاگ برای این بود که یادآوری شود، خطای دیگران در حق شما هر چه هم بزرگ باشد، در مقابل بزرگی خداوند مهربان و بخشاینده عددی نیست و می توان همه را عفو کرد.

دعا بفرمایید.

24 تیر 1390

  

 

 

         طلــــــــــــــــوع می کند آن آفتاب پنهانی       ز سمت مشـــــــرق جغرافیــــــای عــــــرفانی

         دوبـاره پلک دلم می پرد نشانه چیست؟       شنیده ام که می آید کســـــی بـــه مهمـانی

         کسی که برتر است از هــــــزار بــار بهار        کسی، شگفت کسی آن چنان که می دانی

         کسی که نقطه آغاز هر چه پــرواز است        تویی که در سفر عشق خـــط پــــایــــانــــــی

         تــویی بهانه آن ابــــــرها کـــه می گریند        بیا که صاف شود این هوای بـــــــــــــــــارانــی

         کنــــار نــــــام تو لنگر گرفت کشتـی من        بیـا که یاد تــو آرامشی است طــــــــــــوفانـی

زنده یاد قیصر امین پور

8 تیر 1390

حجازی اسطوره ی دودی !!!

یک - «سیگار دروازه ورود به اعتیاد است و ناصر حجازی بر اثر کشیدن سیگار فوت کرد و این امر باید برای جوانان بیان شود.» جملات فوق را دکتر ارسلان داداشی، معاون دانشگاه علوم پزشکی گیلان بیان می کند. [لینک]

همچنین دکتر محمد رضا مسجدی، رئیس جمعیت مبارزه با استعمال دخانیات، که دارای فوق تخصص ریه است، با ابراز تأثر و تأسف از مرگ زود هنگام ناصر حجازی، چنین می گوید:«ناصر حجازی به علت ابتلا به سرطان ریه، که آن هم ناشی از مصرف طولانی مدت سیگار بود، جان خود را از دست داد.» [لینک]

ورزش کار الگوی سلامت و نشاط است و اسطوره ورزشی کسی است که رفتار و سلوکش الگوی پاک و سلامت زیستن باشد. اکنون از کسانی که با اغراض و امراض سیاسی ناصر حجازی را الگو معرفی می کنند، باید پرسید چگونه فردی را که – در خوش بینانه ترین فرض – بر اثر کثرت استعمال دخانیات (بخوانید دود) فوت کرده است، با ساده لوحی تمام به عنوان یک اسطوره ورزشی معرفی می کنید؟

 

 

دو - پرویز برومند را همه ما به خاطر داریم. دروازبان خوش آتیه ای که در دوره ای حمیدرضا بابایی و در دوره ای دیگر هادی طباطبائی را نیمکت نشین کرد و لباس تیم ملی را نیز بر تن کرد تا همگان براین باور باشند که جانشین قابل اتکایی برای عابدزاده پا به عرصه ظهور گذاشته است. اما این دروازه بان خوش استعداد قربانی تهمت ناروای ناصر حجازی گردید. بازی استقلال – سایپا که منجر به برکناری حجازی گردید، خیلی زود معروف شد. حجازی مدتی بود که با بازی بد تیمش و نتایج بدترش همه را نگران کرده بود. زمزمه های برکناری او به گوش می رسید. قبل از بازی با سایپا شایع شده بود که آخرین مهلت حجازی همین بازی است. حجازی بازی 1-3 برده را 3-4 باخت و سپس در کمال ناباوری و بدون هیچ دلیل منطقی، بازیکنان و از جمله پرویز برومند را به کم کاری و بی شرفی متهم کرد. در این فوتبال درندشت هیچ دیاری پیدا نشد تا یقه حجازی را به خاطر این تهمت ناروا بگیرد و نابودی برومند از همان لحظه کلید خورد. البته مرحوم حجازی فقط این یک بار نبود که ضعف هایش را با تهمت زدن به دیگران مخفی می کرد! پرویز برومند در زمان حیات حجازی می گوید:«در این رابطه فقط می‌توانم بگویم آبرویم را بیش از هر چیز دیگری دوست داشتم و دارم. همان‌طور که ناصر حجازی آبروی خود را دوست دارد. من حیثیت و آبرویم را بیش از فتح‌الله زاده‌ها، حجازی‌ها و هر آدم دیگری دوست دارم. در فوتبال ممکن است هزار اتفاق بیفتد. برای آن مسابقه من مصدوم بودم. مچ پایم خراب بود و قرار نبود بازی کنم. اما خود ناصرخان از من خواست و گفت باید بازی کنی. با مچ پای باد کرده درون دروازه رفتم. دکتر نوروزی خودش من را برای بازی آماده کرد و می‌توانید از او بپرسید. اگر به خاطر داشته باشید در آن بازی لباس خودم را هم نپوشیده بودم و دستکش بابایی و لباس یحیوی را گرفته و درون دروازه ایستادم. این شایعات زاییده ذهن‌های مریض و خرافاتی است.» [لینک]

اکنون دست ناصر خان از دنیا کوتاه شده تا برومند برای حفظ ظاهر هم که شده از نرفتن به عیادت حجازی ابراز پشیمانی کند [لینک]

در این مجال باز هم باید از مدعیان اسطوره بودن حجازی پرسید که آیا کسی که ضعف ها و ناکامی هایش را با حمله به دیگران و تهمت به ایشان ماست مالی می کند، به عنوان یک شهروند معمولی هم قابل احترام هست؟ پس چرا اصرار دارید او را اسطوره بنامید؟ آیا به جز بازی های سیاسی غرض دیگری در میان است؟ چرا با احساسات پاک مردم بازی می کنید؟

آتوسا هم مثل پدرش بداخلاق است!

 

 

سه – امیر قلعه نویی به استقلال بازگشت و از این رو مورد کینه و غضب ناصر حجازی قرار گرفت. پس از موفقیت قلعه نویی در استقلال، این کینه عمیق تر هم شد. هر چه زمان گذشت، شاهد موفقیت های قلعه نویی و در عین حال احترام  به پیش کسوتان از طرف او بودیم، اما ناصر خان تاب تحمل موفقیت ها و محبوبیت های امیرخان را نداشت و هر از چند گاهی او را می نواخت. اکنون اطرافیان و فرزندان حجازی نشان داده اند که در بداخلاقی آن مرحوم را سرلوحه خود قرار داده اند. نمونه اش حمله اخیر بستگان حجازی به قلعه نویی است. از جمله حمله سخیف آتوسا حجازی به پرافتخارترین مربی کشورمان (قلعه نویی) است که البته با برخود کریمانه ژنرال همراه گشته است.

قلعه نویی کار درستی انجام داده است، چرا که آتوسا در حد و اندازه اظهار نظر کردن در باره یک بازیکن کوچک فوتبال (مثل آتیلا حجازی) هم نیست چه رسد به گنده گویی در این حد و اندازه!

آنچه در اینجا به آن تأکید دارم این است که وقتی مرحوم حجازی الگو باشد، و وقتی منافقین و ضد انقلاب حامی باشند، هر گونه بی ادبی و بداخلاقی عجیب نخواهد بود و نگارنده نیز تعجب نکرده است!

   

  

پ.ن: همان گونه که مشخص است دو یادداشت این وبلاگ در مورد مرحوم حجازی کاملا با ملاحظه نوشته شده است. ببینید یکی از طرف داران سینه چاک اسطوره بودن حجازی، در کامنتی در مورد او چه نوشته است:«همه میدونن که حجازی اعتیاد داشت [...] میخورد اهل [...] بود و اهل همه جور کثافت کاری اصلن تمام کسانی که زمان شاه کاره ایی بودن همینطور کثافت و لجن بودن». و بعد در کامنت دیگری تصریح می کند:«من میگم حجازی ها تا آخرش هم کثیف بودند». حالا اینکه از نظر این حضرات، چگونه چنین شخصی اسطوره ملی است، الله اعلم!

 

 

یادداشت مرتبط: کدام حجازی، کدام اسطوره؟! [لینک]

4 تیر 1390

شیخ اصلاحات با نوشتن یک توبه نامه از کارهای گذشته، حال و آینده خود توبه کرد. متن این توبه نامه که اختصاصی «خبرگزاری چیزنا» می باشد، بدین شرح است: 

 

من شیخ بیسوادم. دانا و خوش زبانم. گویم سخن فراوان، با آنکه بی سوادم. یادش به خیر! فتنه 88 چقدر دل ها به هم نزدیک بود!! من بودم و شما بودید و آرای باطله بود و مناظره بود و نامرد، این ممد تمدن، با من قرار می گذاشت، خودش نمی آمد سر قرار! کتکش را من خوردم، شرطش را برای بازگشت خاتمی می گذارد! اینقدر که به خاطر این خاتمی، سال 88 رفتم «سر کار»، هیچ سالی اینقدر کار نکردم! من را هیچ یادتان هست؛ نمایشگاه مطبوعات، قزوین، روز قدس! من که از همان اول با شعار «نه غزه، نه لبنان» مخالف بودم. من برخلاف مهندس، شانس نداشتم و ظاهرا مشکلم این بود که داماد هیچ کجا نبودم! هر کسی حتی آرای باطله، داماد یک جایی بود، الا من! از گوگوش تا سروش، مشکل من این بود که داماد هیچ کجا نبودم. همه داماد بودند، ما نامزد انتخابات! اصلا اشتباه از من بود که اسیر این صحنه آرایی خطرناک شدم. من باید جلوی این نظریه «دامادولوژی» می ایستادم. حالا از دست شما هم ناراحتم ها! شما هم داماد خوبی نبودید. ای بی معرفت های نالوطی! قدیمی ها راست می گفتند که محبت به چشم است. حالا ما را فراموش می کنید دیگر؟ اسی پاتر شد خوب، ما شدیم بد؟! این جریان انحرافی، پاک ما را برده حاشیه. شما هم مرا فروختید به این اسی پاتر. اسی پاتر اصلا کی هست؟ اسی پاتر داماد کجاست؟ من کی ام؟ شما کی هستید؟ اینجا کجاست؟ در انحراف، من قدیمی تر هستم یا اسی پاتر؟ من زودتر از شهرام پول گرفتم یا اسی پاتر زودتر با اجنه مرتبط بود؟! مهم تیغیدن است؛ یکی با سوزن ته گرد، جن تیغ می زند، یکی مثل من در ایام حصر هم به فکر معاملات اقتصادی است!! الان جای شما خالی! هفته ای 3بار می روم استخر. در استخر به جای «ناجا» با «تاجی» سر کار دارم. یواش یواش دارم با فنون شنا، آشنا می شوم. سخت ترین شنا، شنای پروانه است! من مانده ام؛ پروانه که خودش در هوا پرواز می کند، چرا پس اسم این شنا را گذاشته اند پروانه؟! کدام پروانه ای می تواند در آب شنا کند، که من دومی اش باشم؟! باز قورباغه یک توجیهی دارد. این روزها گاهی می خوابم کف استخرو نفسم را حبس می کنم و با نفس خود مبارزه می کنم! عاشق شنا کردن در قسمت عمیق هستم. دوست دارم از بالای دایو، شپلق شیرجه بزنم توی آب و از زندگی در دوران حصر لذت ببرم! ایام فتنه از آب گل آلود ماهی گرفتم، اما آب استخر اینجا خیلی هم خوب است! کولر(!) دارد. ما شنیده بودیم کولر، آب داشته باشد، اما نشینده بودیم آب، کولر داشته باشد!!! من این روزها از بس که عمرم در استخر می گذرد، برای خودم شده ام یک پا آبزی! شش دارم، آبشش دارم و دلی دریایی که در مساحت هیچ استخری نمی گنجد! استخر اینجا سرپوشیده است و خودشان مراقب چیزهای قیمتی آدم هستند. من که می آیم استخر قرق است؛ من هستم و یک استخر و «ناجی» که مراقب است در استخر غرق نشوم! من البته سونا هم می روم و درجکوزی، جک می زنم و خودم را ورز می دهم! القصه آن زمان که من منحرف بودم، می خواهم ببینم این اسی پاتر کجا بود؟ کی بود؟ مثلا ما پیش کسوت جریان انحرافی هستیم ها! چقدر زود فراموش کردید مرا، اما شما من را می شناسید. خودتان را به آن راه نزنید. من همان بودم که از آرای باطله شکست خوردم اما چون شکست، پل پیروزی است، خیال کردم در انتخابات تقلب شده. هنوز هم نفهمیدم چی شد که از 4 نفر، پنجم شدم! این هم خودش جالب است ها! چه کسی تا به حال توانسته بود از 4 نفر، پنجم شود؟! ما داشتیم در تاریخ کسانی را که از آخر، اول بشوند، اما از 4 نفر، پنجم نداشتیم! من از آرای باطله شکست خوردم، و این در حالی بود که شورای نگهبان صلاحیت آرای باطله را تایید نکرده بود!! این بود که من گفتم تقلب شده و الا من کی گفتم تقلب شده؟! همه اش تقصیر این خاتمی بود. من و مهندس را انداخت جلو، تا خودش هزینه ندهد. من کلا به شما که عرض می کنم زیاد خیال می کردم. من خیال می کردم در خط امام هستم. خیال می کردم از گوگوش تا سروش حالا چه خبر است. خیال می کردم در انتخابات تقلب شده. خیال می کردم ادعای تقلب، سند نمی خواهد. من سندم کجا بود؟! من سند نداشتم، تو را سننه؟! من سند یا من سند له! خیال می کردم بعد از ادعای تقلب در ایران قیامت می شود، اما نشد. تقصیر من بود؟! نشد که نشد، آنچه می ماند، همین رفاقت هاست!! مگر ما چقدر در این دنیا زنده هستیم. همه ما از این دیار می رویم آن دیار. الان اگر دیار، دیار باقی باشد، می رویم دیار فانی، اما اگر الساعه دیار فانی باشد، خب ما می رویم دیار باقی. من که آخرش هم نفهمیدم الان دیار باقی است یا دیار فانی؟ یکی این را نفهمیدم، یکی علامت کوچک تر، بزرگ تر را، یکی هم «العربیه» را که به کجا برمی گردد؟ «خلیج» به کجا برمی گردد؟ رود به دریا می ریزد یا دریا به رود؟ درجه آخر دوست آن باشد که در فتنه 88 گیرد دست دشمن، بعد توبه کند! توبه مهم است. گذشته ها گذشته! من توبه کرده ام از خیال کردن. از دشمنی کردن. می خواهم برگردم. شرطی هم ندارم. شما هم توبه کنید. من هم توبه می کنم. همه توبه کنند. همه با هم توبه کنیم. من اگر توبه نکنم، شما اگر توبه نکنید، چه کسی توبه کند؟! من می خواهم برگردم، اما نمی دانم با چه رویی و به کجا برگردم؟! برگردم به همانجایی که «العربیه» برمی گردد، یا به کجا؟! اصلا چرا برگردم؟! برگردم که چی بشود؟! برنگردم، چی کار کنم؟! برگردم یا برنگردم؟! برگردم چی می شود، برنگردم چی می شود؟! من که شرمنده ام از شما. شما هم بیایید از من شرمنده باشید! همین شرمندگی خوب است. همین چیزها از آدم می ماند. براندازی ارزش این حرف ها را ندارد. الان وقت استخرم هست؛ آموزش شنای پروانه! چه شکنجه ای!! چه دردی، چه رنجی، چه کشکی، چه پشمی! ای پروانه! تو داری در هوا پرواز می کنی و ما باید تو را در آب، شنا کنیم!!صد رحمت به ملخ! این هم شد زندگی! 

منبع: کیهان

8 خرداد 1390
ناصر خان حجازی، کدام اسطوره؟!

در دنیایی که اسطوره هایش در نهایت گم نامی و بی توجهی دنیاداران، پس از تحمل درد و رنج چندین ساله مظلومانه به شهادت می رسند، ناصر حجازی می شود بزرگ ترین اسطوره ملی.  

  مهم ترین دلیل اسطوره شدن او نیز این بود که اواخر عمرش چند جمله سیاسی گفت که به مذاق دشمنان و منافقین خوش آمد و ناعادل فردوسی پور که یار فتنه گران است، آنتن جام جم را با نام این بازیکن اسبق اشباع کرد! 

  حجازی بازیکن اسبق فوتبال ایران است که ظاهرا دروازه بان خوبی بوده است، اما اینها که تحت تأثیر جو یا به خاطر اغراض و امراض سیاسی سنگش را به سینه می زنند، حتی یک بازی او را ندیده اند. 

  از روزی که ما به یاد می آوریم، مرحوم حجازی با خیلی ها دعوا داشت و از همه طلب کار بود. به خاطر بیماری اش از مسئولین مساعدت دریافت می کرد و مدام در مصاحبه ها می گفت که هیچ کس به من کمک نمی کند. هیچ وقت هم کسی نپرسید چرا همه باید جمع شوند و به شما کمک مالی کنند؟ مگر فرق شما با آن بیماری که در بیمارستان بستری است و به دلیل نداشتن پول حتی پانسمان هایش را عوض نمی کنند چیست؟ این در حالی بود که ناصر خان حجازی وضع مالی خوبی داشت، و حتی در یک سال گذشته فقط به یمن زخم زبان های معروفش، فتح الله زاده به او یک مقام تشریفاتی با حقوقی قابل توجه در باشگاه استقلال تقدیم کرد تا از شر زبان تند و پرخاشگرش در امان باشد! 

  این روزها که باب مرده خوری و مرده پرستی باز شده است، حتی هیچ کس جرئت نمی کند بپرسد کجای حجازی اسطوره بود؟ بازی او در تیم تاج؟ یا بازی او در تیم ملی شاهنشاهی که هیچ کدام از ما نه آن را به یاد می آوریم و نه بنده سربازی در تیم ملی شاهنشاهی را افتخار می دانم. بعضی از شما می دانید که نگارنده دل بسته استقلال است، اما رنگ پیراهن مقدس نیست که آن را بپرستیم و هر که رنگ مورد نظر ما را پوشید قدیس بدانیم. اگر تختی اسطوره شد، به دلیل جوان مردی اش بود نه به دلیل پوشیدن دو بنده تیم ملی شاهنشاهی. اگر نامی از پوریای ولی هست، به خاطر خصلت های پهلوانانه اوست. اما این آدم هایی که در موج مرده پرستی قرار گرفته اند و یقه جر می دهند، نمی توانند یک ویژگی مثبت از حجازی که قابل الگو برداری باشد معرفی کنند. ناعادل فردوسی پور از حجازی دو ویژگی برمی شمرد: یکی خوش تیپی (!) و دیگری صراحت لهجه و شما می دانید که پرخاشگری و دعوای لفظی با مسئولین بر سر پول یا دعوای لفظی با هم قطاران بر سر شهرت و افتخارات را فردوسی پور صراحت لهجه می خواند! 

  حتی همین مسئولینی که با بیمار، مرده، بازماندگان و عزاداران ناصر خان عکس یادگاری گرفتند، به شهادت نزدیکان شان، در دل برای حجازی ارزش فوق العاده ای قائل نیستند و همه این تظاهرها به این دلیل بود که به شهرت شان لطمه نخورد و در برنامه سرگردنه 90 از ایشان باج خواهی نکنند. این مسئولین جرئت نمی کنند از یکی از این به اصطلاح کارشناسان یا طرف داران افراطی بپرسند، حجازی با آن اخلاق تند و با آن لحن طلب کارانه، چه ویژگی مثبت اجتماعی داشت که او را الگو یا اسطوره بدانیم. 

  خلاصه کلام اینکه چه کسی با کدام دلیل عقلی و منطقی ناصر خان را اسطوره می داند؟ اصلاً کدام اسطوره؟! 

  پ.ن: بنده تعریضی به خود مرحوم حجازی ندارم و برای ایشان آرزوی آمرزش دارم. هر چه آمد در مذمت موج مرده پرستی کورکورانه بود. دعا بفرمایید. 

  

یادداشت مرتبط: آنچه در مورد ناصر حجازی به مردم نگفتند [لینک]

1 خرداد 1390

به نام خداوند جان و خرد 

با سلام و احترام خدمت دوستان ارجمند

بنا بود در اولین فرصت توضیحی در مورد یادداشت­های «حس غریب» و «اعزام به بحرین» بدهم. در مورد بحرین فعلاً صلاح نیست نکته­ای عرض شود، هر چند برخی از عزیزان و بعضی از کسانی که اعلام آمادگی کرده بودند، از شرح ماوقع مطلع هستند. در مورد «حس غریب» هم باید عرض شود که اعتراف می­کنم از ابتدا قرار دادن آن عکس و آن دو بیت در وبلاگ اشتباه بود.

 

تکلیف دشمنان و منافقین که به خوبی معلوم است، اما از دوستان ارجمند تقاضا دارم به بنده اجازه دهند کمی بیشتر سکوت کنم. چنانچه پاسخ کامنت­ها، پیامک­ها یا تماس­هایتان را نگرفتید، پیشاپیش پوزش می­خواهم.

 

دعا بفرمایید.

17 اردیبهشت 1390
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
14 اردیبهشت 1390

گاهی رازهایی هست که نمی­توان گفت، نمی­توان نوشت. گاهی باید سکوت کرد، گاهی باید بغض را فرو داد. گاهی باید مهمان تاریخ شد آنجا که انسان کاملی راز دل با چاه می­گوید. چه جنگ سختی است این منازعه­ی نرم! کاش چشم­های نامحرم دشمن نبود تا نامحرمانه را با درد دل به روز می­کردم. بلد نیستم با یک یادداشت زرق و برق دار، بی­معرفتی­ها را «فرصت» نشان دهم. یعنی بلدم، ولی این کاره نیستم.

این روزها نمی­توانم آنچه را که در دل دارم جز برای دوستان بازگویم. نمی­توانم با فراغ بال وبلاگ را به روز کنم. این است که از شما اجازه می­خواهم تا اندکی سکوت کنم، گفتم اندکی؛ بله سکوت می­کنم، خیلی کم، به اندازه دوگانه­ای شاید؟! و یا شاید هم به اندازه یک سجده­ی آب دار، اما سکوت می­کنم!

*

صدا در آن سوی قاعده۱ ناشنیدنی است  

 

 

سکوتی که از قاعده گذشته باشد   

 

بلندترین فریاد است! 

 

 

*

دعا بفرمایید.   

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

۱. گوش انسان فقط امواج صوتی بین ۲۰ هرتز تا ۲۰ کیلو هرتز را می‌شنود. ۲- گرمارودی.

 

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>